| کتاب های زبان و ادبيات فارسی | |
|
یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥
سلامی دوباره و شادباشی به مناسبت عيد غدير ۱۳۸۵
شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٤
سلام. خوش حالم كه در خدمتم. اين هم بخشی ديگر.
سهشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٤
اگر خدا بخواهد اين هم بخش ديگری از پاسخ ها
یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤
تاسف از اين همه وقت
با سلام فقط اعلام کنم که برای uplowd كردن نوشته ها ساعتها و ساعت ها وقت صرف كردم ولی ... با كمال تاسف ... نه . از شما هم كاری ساخته نيست. فقط دعا كنيد كه تكنولوژی ما را اين طور به سخره نگيرد. عمراني یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤
سركار خانم سلمان پور با تشكر از شما و سؤالهاي خوبتان، تا آن جا كه به عقل من ميرسد، پاسخ سؤالهاي شما را اينجا ميدهم و اما… اين حرفها حرف امروز من است. من امروز اين قدر ميدانم. فردا را كه ديده است؟ شايد فردا تمام حرفهاي امروزم را پس گرفتم. مگر نگفتهاند حرف مرد يكي است؟ سؤال اول - «ميبينمشان» چند واژه است؟ اگر يك واژه است مگر ميتواند دو گروه اسمي و فعلي باشد؟ پاسخ سؤال اول: با اجازهي بزرگترها، نميخواهم ناگهان بپرم وسط مطلب. بنا براين ابتدا به پاسخي كه به آقاي آقايي دادهايم، مراجعه بفرماييد. بعد هم بقيهي اين مطلب را بخوانيد. دو واژه است؛ زيرا: 1- هميشه در زنجيرهي جانشيني، يك واژه جايگزين ضميرهاي پيوستهي شخصي ميشود؛ نمونه: ميبينم آنها را، ميبينيم تو را و ... 2- هنوز هم امكان جابهجايي اين ضمير در جمله وجود دارد كه همين نشانهي استقلال آنهاست؛ نمونه: پيدايش كردم- كه ميشود: پيدا كردمش و ... يادمان باشد كه يكي از شرايط يا ويژگيهاي كلمه را امكان جابهجايي آزاد آن در جمله گرفتهاند. سؤال دوم - «بزرگم» ، «معلمي» چند واژه است؟ اگر يك واژه به حساب آوريم مگر «م» يا «ي» به جاي فعل هستم و هستي نميباشد؟ در اين صورت بايد «م» و «ي» به تنهايي يك واژه حساب شود. پاسخ سؤال دوم: به همان دليل بالا دو واژه است. ـ نمونهي دليل 1 : معلمي : كه ميشود: معلم هستي، معلم بودي، معلم شدي و ... ـ نمونهي دليل 2 : معلم كلاس سوميهايي، معلم شنايي و ... پس «ي» جزئي از واژهي «معلمي» نيست و گرنه امكان جداشدنش از اين واژه وجود نداشت؛ زيرا يكي ديگر از ويژگيهاي واژه آن است كه نميتوان اجزاي ديگر كلام را ميان عناصر سازندهي واژه وارد كرد. ميتوانيم تلقي سنتيمان را، مخصوصا در زبان فارسي، از واژه عوض كنيم. واژه آن است كه نتوان در آن شكاف ايجاد كرد و عنصر زباني ديگري را در محل آن برش وارد كرد. شكل نوشتاري واژه گولمان نزند. اين ويژگي را شايد همهي زبانهايي كه حروفشان هنگام نوشتن به هم ميچسبد، دارند. اگر اين ويژگي را ملاك قرار دهيم، پس هر چند نشانهاي كه در نوشتن به هم بچسبند، بايد يك واژه به حساب آيند و حال آن كه ميدانيد و ميدانيم كه چنين نيست؛ مثلا خطش چند واژه است؟ خطنحسش چه طور؟ خطنحسكجش چه طور؟ و اين زنجيره را همين طور اگر ميتوانيد، ادامه بدهيد. به قول مشهديها : نمتنيبخنيشنخنشيره، مسئول خواندنش ما نيستيم. باشد؟ امّا معلمي به معناي معلمبودن چهطور؟ اين را ديگر، شما پاسخ بدهيد. باشد؟ سؤال سوم - «كتابم»، «دفترش» چند واژه است؟ به طور كل ضمائر متصل اضافي آيا تكواژ آزاد هستند يا تكواژ وابسته؟ پاسخ سؤال سوم: همانگونه كه توضيح داده شد، ضميرهاي پيوستهي شخصي يك تكواژ و يك واژه به شمار ميآيند. به طور كلي در زبان فارسي تكواژ نقشنماي اضافه و صفت، يعني كسره ( = -ِ ) و ضميرهاي پيوستهي شخصي دو استثنا به شمار ميآيند. از آنجا كه اين تكواژها را يك واژه به حساب ميآوريم، از اين رو بايد آنها تكواژ آزاد به شمار آورد، امّا از آنجا كه استقلال آوايي ندارند؛ زيرا ضميرهاي پيوستهي شخصي ( در زنجيرهي كلام، و باز هم تاكيد ميكنم در زنجيرهي كلام ) با مصوت آغاز ميشوند و «-ِ » نيز فقط يك مصوت است، ( باز هم در زنجيرهي كلام، و باز هم تاكيد ميكنم در زنجيرهي كلام – دليل اين همه تاكيد را بعدا خواهم گفت. ) - به همين دليل اين مصوت معمولا با آخرين صامت واژه ي قبلي تشكيل يك هجا ميدهد – آزاد دانستن آنها نيز با واقعيت سازگاري ندارد ( واقعيت در اين جا يعني واقعيت كاربردي ). از اين رو به واقع بايد اين دو مورد را جزء استثنائات اين دستهبندي – به شمار آورد؛ يعني ما در زبان فارسي مجموعهي تكواژها را با معيارهاي مشخص به دو دستهي آزاد و وابسته دستهبندي ميكنيم، امّا اين دو مورد استثنائا در اين دستهبندي جا نميگيرند و تنها كاري كه براي معرفي آنها ميماند اين است كه بايد تنها ويژگيهاي اين دو را توصيف كرد. با اين حال اگر بخواهيم به هر قيمتي شده اين استثنائات را نيز در اين دو دسته جاي دهيم، بهتر است طبق اين قاعده كه هر واژهي سادهي يك تكواژ آزاد به شمار ميآيد، اين دو را نيز تكواژ آزاد به شمار آوريم؛ يعني ملاحظه فرموديد كه چگونه! نه؟ پس يك بار ديگر خلاصهي مطلب را عرض ميكنم: واقعيت اين است كه از راههاي معمول تعريف واژه، واژه دانستن اينها ميسر نشد. خودتان شاهد بوديد كه ما چه قدر زحمت كشيديم كه بشود؛ ولي خب، نشد. راه ديگري پيدا كنيم: ميگوييم – يعني قبلا گفتهايم - واژهها تكواژ آزادند يا دست كم يك پايهشان تكواژي آزاد است – اگر غير ساده باشند. سادهها كه خودشان يك تكواژند و پايهشان خودشان- با اين حساب وقتي بالاتر گفتيم ديدمش دو واژه است، عالم و آدم قبول دارند كه يكي از اين دو ( ديدم ) است. بعدي چه؟ پاسخ معلوم است. كارِ خوب هم سه واژه است: كار و خوب را به عنوان واژه از زمان حضرت آدم ( ع ) قبول داشتهايم. پيدا كنيد واژهي سوم را. به همين سادگي! سؤال چهارم - «متمم قيدي» گروه اسمي يا قيدي يا حرف اضافهاي؟ به نظر ميرسد جزء گروه قيدي است، زيرا در جايگاه قيد قرار ميگيرد. پاسخ سؤال چهارم : متمم قيدي به تنهايي گروه اسمي است، امّا به همراه حرف اضافهاش گروه قيدي به شمار ميآيد، نمونه: اين زمين را براي روز مبادا نگه داشتم.( براي روز مبادا = گروه قيدي است كه ساخته شده از حرف اضافهي براي + گروه اسميِ روز مبادا (در نقش متمم قيدي) به كجا ميروي (به كجا گروه قيدي است، كجا به تنهايي گروه اسمي است. فعلا اين مطلب را تا همين جا داشته باشيد تا بعدا در بارهاش بيشتر گپ بزنيم)، ( هرگاه حرف اضافه از ابتداي متمم قيدي حذف شود، متمم قيدي به گروه قيدي تبديل ميشود، نمونه: كجا ميروي؟ (كجا = گروه قيدي) به يك شرط: يك توضيح كوچك: اين گونه گروههاي اسمي – كه در دستهبندي آنها را فقط گروه اسمي ميناميم- در حقيقت مشتركند ميان گروه قيدي و گروه اسمي؛ يعني ميتوان در پاسخ جملهي بالا گفت: روز مبادا را كه ديدهاست؟ ( چون مفعول است، گروه اسمي است.) يا روز مبادا همين لنگه كفش كهنه هم به كار ميآيد. ( در اين جا روز مبادا چرا توانسته قيد واقع شود؟ چون گروه قيدي مشترك با گروه اسمي است و اين ويژگي را دارد. كجا هم همين ويژگي را دارد؛ يعني در جملهي ( كجا ميروي؟ ) گروه قيدي است و در جملهي ( كجا را بيشتر ميپسندي)، مفعول و در نتيجه گروه اسمي است؛ امّا واژهاي متل اتوبوس ، فرضا، چنين نيست. سؤال پنجم- «نوعي» در جمله «ورزش نوعي رياضت است.» چيست؟ آيا ميتوان مميّز به حساب آورد؟ پاسخ سؤال پنجم: چرا مميز؟ مطمئنا نميتواند مميّز باشد، زيرا مميّز يك «واحد» است كه بعد از صفت شمارشي و قبل از اسم شمارش شده ميآيد؛ دو سير نبات. و شكي نيست كه در جملهاي مانند «ورزش نوعي رياضت است»، كه قابل تبديل است به «ورزش يك نوع رياضت است» ، منظور ما اين نيست كه «ورزش يك نوع رياضت است» است و مثلا دو نوع يا سه نوع رياضت نيست، در حالي كه وقتي ميگوييم «يك متر پارچه ميخواهم»، دقيقا منظور ما اين است كه، يك متر پارچه « و نه دو متر يا سه متر .... » اصلا خيالتان را از آن بابت راحت كنم كه امروزه ( ي) در پايان اسمها ديگر در تقابل با دو و سه وn نيست؛ يعني اصلا معناي يك نميدهد، - بگذريم از اين كه زماني چنان معنايي داشته است- ؛ يعني ديگر كسي به قصابي مراجعه نميكند كه كيلويي گوشت = يك كيلو گوشت بخرد ( حالا شما چرا قيمتش را به رخمان ميكشيد ؟ ) و فروشنده هم از كيلويي معناي يك كيلو را درك نميكند. ( تازه اگر او چنين گفته باشد.) از طرفي توجه به مكان «تكيه» نيز در اينجا راه گشاست: هنگامي كه صفت شمارشي همراه با مميز ميآيد، بر روي صفت شمارشي تكيه ميشود؛ نمونه: «سيزده متر پارچه ميخواهم» امّا در جملهي «ورزش يك نوع رياضت است»، روي «يك» تكيه واقع نميشود. ( داخل پرانتز – فقط خانم سلمانپور بخواند؛ از آنجا كه ميدانم فردا ايشان نوعي را با تكيه ميخوانند و ميگويند اين هم استثنا، همين الآن پاسخ ايشان را بدهم كه اگر كسي گفت ورزش نوعي رياضت است = با تكيه بر هجاي نخست نوعي، مثل اين است كه كسي بگويد كرهي زمين از ارتفاع زياد سبز است و ديگري بگويد: سبز نيست، با تكيه بر سبز؛ يعني فقط سبز نيست، رنگهاي ديگر هم دارد؛ هم چنان كه از تكيه بر هجاي نخست نوعي، چنين مستفاد ميشود كه رياضت فقط ورزش نيست، چيزهاي ديگر هم هست.) خب، بالاخره تكليف نوع چه شد؟ از اول هم روشن بود؛ يعني «نوعي/يك نوع = گونهاي/(يك گونه)»- نه فقط نوع- همانند «هر نوع»، «همه نوع»، «هيچ نوع»، «هر گونه»، «اين گونه»، «آن گونه» و ... صفت پيشين (صفت مبهم) به شمار ميآيد. البته «نوع» و «گونه» ميتوانند به عنوان «مميّز» نيز به كار روند، امّا اين در حالتي است كه مثل بقيهي كاربردهاي مميز، به همراه ديگر صفتهاي شمارشي (دو، سه، چهار ...) يا «چند» يا «يك»- در حالتي كه همراه با تكيه ادا ميشود (و واقعا هدف از آمدن آن ذكر تعداد باشد)- بيايند؛ نمونه : در اين جنگل صد و بيست نوع خزنده يافت شده است. در اين درياچه تنها يك نوع صدف وجود دارد. در اين بند چند نوع جمله بهكار رفته است. سؤال ششم- در جمله شما براي معلم خود پيام را بنويسيد؟ جمله 3 جزئي است يا 4 جزئي؟ «معلم» متمم براي «پيام» است يا براي فعل «نوشتن» ؟ به نظر ميرسد جمله سه جزئي است و «معلم» متمم براي «پيام» است. چون «پيام» دو جانبه است نه محل نوشتن. پاسخ سؤال ششم: كاملا درست است. «نوشتن» جزء فعلهايي نيست كه غالبا يا در همهي كاركردهايش باحرف اضافهي «براي» همراه باشد؛ پس «براي» حرف اضافهي اختصاصي «نوشتن» نيست. امّا «پيام» جزء اسمهايي است كه ميتواند به كمك حرف اضافهي «براي» متمم بگيرد؛ نمونه: پيامي براي جوانان، پيام رئيس جمهور به مردم. البته يك تلقي كاملا عربي از اين فعل وجود دارد هنگامي كه آن را معادل مكاتبه ميدانند و چون مكاتبه دوسويه است و در فارسي هم با حرف اضافهي ( با ) آمده، اين تصور ايجاد شده كه بايد نوشتن را به پيروي از آن، با حرف اضافهي اجباري آورد. حالا ( با ) نشد، ( به ). سؤال هفتم- «اصوات» جزء گروه اسمي است يا قيدي؟ مثلا «حيف از عمر تلف شده» گروه اسمي است يا قيدي؟ پاسخ سؤال هفتم: اگر منظورتان از «صوت»، جمله است، خب صوت نوعي استثنايي از جمله است و اصلا در اين حالتي كه شما به كار بردهايد،گروه نيست. يعني واحدي بالاتر از گروه است. اگر گفتيد واحد بالاتر از گروه چيست. چرا حيف را صوت ناميديد؟ ميدانم كه بسياري از دستورها همين را نوشتهاند ولي واقعيت آن است كه صوت تعريف ديگري دارد كه به كمك آن تعريف، ماهيت آن را درك ميكنيم و ديگر واژهاي مثل حيف را جزو صوتها به حساب نميآوريم. مگر تعريف صوت را اين طور نياوردهايم؟ صوت واژهاي است كه مانند ديگر واژههاي زبان كاربرد ندارد؛ يعني نميتواند مفعول و نهاد و متمم و ... قرار گيرد و تنها از موقعيت و نحوهي بيان و قرينه ميشود به مفهوم آن پي برد. صوتها در موقعيتهاي مختلف عاطفي به كار ميروند: به، اه، واي ... در برخي موارد يك گروه اسمي به عنوان متمم صوت عمل ميكند مانند گروه اسمي: دست تو در جملهي آه از دست تو. ميدانيد كه آه يك جمله است، چه ازدست تو همراهش بيايد چه نيايد. حيف هم- با آن كه صوت نيست- يك جمله است؛ جملهي يك جزيي استثنايي از نوع بي فعل و اين جا هم «عمر تلف شده» يك گروه اسمي است كه به عنوان متمم اسم ( حيف ) آمده و البته ميدانيد كه اينجا حيف به تنهايي يا با اين متممش- چون كار يك جمله را انجام ميدهد- يك جمله است از همان نوع كه گفتم. در مثال شما حيف از عمر تلف شده ( حيف در اصل اسم است و عمر تلف شده متمم آن. سري هم به مبحث جملههاي استثنايي بزنيد.) ß حيف از عمر تلف شده ( حيف ß شبه جمله ، تلف شده ß متمم شبه جمله ، جمله ß جملهي استثنايي) سؤال هشتم- «ان» در گيلان ، پائيزان، شادان، كوهان ... چه نوع تكواژي است؟ آيا وند اشتقاقي است يا صرفي؟ به عبارت ديگر اين كلمات مشتق هستند يا ساده؟ به نظر ميرسد پسوندهاي زماني و مكاني وند اشتقاقي نباشند و واژه ساده ميباشد. پاسخ سؤال هشتم: اصل مهم در تشخيص اين نوع تكواژها و واژهها حفظ استقلال دستوري تكواژها در ذهن اهل زبان است. امروز هيچ ايرانياي «گيلان» را متشكل از «گيل» و «ان» و «كوهان» را تشكيل شده از «كوه» و «ان» نميپندارد؛ پس بهتر است اين واژهها را ساده فرض كنيم. امّا هنوز هر ايراني «پائيزان» و «بهاران» را متشكل از «پائيز» و «بهار» و «ان» ميداند و «شادان» را واژهاي در نظر ميگيرد كه از افزودن پسوند «ان» - كه در اينجا نقش تأكيد بر معنا را دارد- به واژهي «شاد» حاصل شده است؛ پس در اين دو مورد «ان» را بايد پسوند در نظر گرفت و واژهها را مشتق. چرا اصرار داريم كه تمام مباحث زبان را تحت عنوان چند فرمول خشك دايمي تغييرناپذير دستهبندي كنيم؟ هر واژهاي ممكن است در عين اشتراك مقولهاي يا كاربردي با واژههاي ديگر، راه خود را از آنها جدا كند و به سرنوشت ديگري دچار شود. در اين صورت توصيفي يا تعريفي ديگر ميطلبد. سؤال نهم- «زيادخواه» مشتق مركب است يا مركب؟ به عبارت ديگر «زياده» مشتق است يا ساده، «زياده» گونه آزاد «زياد»ست يا مصدر (زيادت) ميباشد؟ اگر گونه آزاد باشد ساده و «زياده خواه» مركب است. اگر مصدر باشد زياد خواه مشتق مركب است. پاسخ سؤال نهم: توجه داشته باشيم كه گونههاي آزاد يك واژه دو نوعند: 1- ميان دوگونه تنها تفاوت تلفظ وجود دارد – كه ناشي از اعمال فرآيندهاي آوايي متفاوت است- ؛ نمونه: بادمجان- بادنجان، نردبان- نردبام ، پيام – پيغام ، جاويدان- جاودان يعني درحقيقت بادنجان همان بادمجان است امّا از آن جا كه هنگام توليد اولي براي تلفظ دو واج لبي (ب، م )، بايد دوبار لبها روي هم قرار گيرند، دست كم يكي از آنها جاي خود را به نزديكترين واج همواجگاه خود -كه مشتركات زيادي با آن دارد- ميدهد تا توليد واژه با زحمت كمتري توام باشد. تغيير در واژههاي ديگر نيز چنين توجيهي دارد. 2- ميان دوگونه تفاوت ساختار وجود دارد؛ يعني يكي، يك وند( تكواژ ) بيش از ديگري دارد؛ جاويد- جاويدان ، جاودان- جاودانه ، شاد- شادان ، ناشكيب- ناشكيبا اين دسته از گونههاي آزادِ يك واژه از نظر معنايي معادل هم به شمار ميآيند، امّا از نظر دستوري نه؛ و پسوندهاي بهكار رفته در آنها را در صورت حفظ استقلال دستوري بايد به عنوان پسوند اشتقاقي به رسميت شناخت، گرچه محصول اين اشتقاق تفاوت معنايي چنداني با واژهي پايهي خود ندارند. امّا «زياده» گونهي آزاد «زياد» نيست؛ چون به جاي هم بهكار نميروند و حتي برخلاف نمونههاي دستهي نخست با هم در توزيع تكميلي هم نيستند؛ نمونه: زياده (بيش از اين) عرضي نيست؛ زياد (خيلي) عرضي نيست. زياده خواهي: بيش از حق خود خواستن؛ زيادخواهي: بيشتر خواستن (البته اين اصطلاح كاربرد ندارد.) تفاوت معنايي اين دو در دو واژهي زيادگويي و زيادهگويي بيشتر محسوس است. «زياده» حالت تغيير يافتهي «زيادت» است كه يك واژهي ساده به شمار ميآيد. سؤال دهم - فريده و حميده چند تكواژ است؟ اگر دو تكواژ به حساب آوريم مگر علامت تأنيث هم مشتق ساز است؟ چون آقاي وحيديان دو تكواژ به حساب ميآورند. پاسخ سؤال دهم: اگر بگوييم «- ِ» (ه/ ـه) در اين جا تكواژ مجزايي نيست، بايد بلافاصله اين را بپذيريم كه فريده و حميده همان فريد و حميد ند؛ و چون واقعا اين طور نيست، پس بايد پاسخ عاقلانهاي داشته باشيم؛ و پاسخ عاقلانه هم فعلا ( تا پيدا شدن مفر بعدي ) اين است كه بگوييم تكواژ «- ِ» (ه/ ـه) تنها در پايان اسمهاي خاص، به مفهوم تأنيث دلالت ميكند؛ پس در اين موارد خاص، اين عنصر، يك تكواژ به شمار ميآيد و از آنجا كه واژهي جديد ميسازد، - ( به اين دليل كه نميتوان به فريده و حميده، فريد و حميد گفت و بعد هم ادعا كرد كه اين دو گونههاي آزاد همند )- اشتقاقي هم هست. سؤال يازدهم- علياكبر، محمد حسن و واژههاي شبيه به آن مركب است يا شبه ساده؟ چون در درس نوزدهم زبان فارسي 3 عمومي «كلمات دخيل در فارسي» كه قبلا به صورت مضاف و مضافاليه (خاتم الانبياء اميرالمؤمنين) و صفت و موصوف (قبه الخضرا ، سدره المنتهي) بودهاند. «شبه ساده» به حساب آورده است؟ پاسخ سؤال يازدهم: آن واژهها (= خاتم الانبياء، اميرالمؤمنين، قبه الخضرا، سدره المنتهي و...) به همان شكل از زبان عربي وام گرفته شدهاند؛ در حالي كه ساخت اسم خاص مركب از دو اسم خاص ساده، از شيوههاي واژهسازي در زبان فارسي است؟ پس «علي اكبر»، «عليرضا»، «محمدعلي» و ... اسم مركب به شمار ميآيند. ضمنا بد نيست از همين حالا پاسخ اين پرسش احتمالي را هم بدهيم كه علي اكبر فقط علي اكبر است و نه علي ( ي )ِ اكبر و نه حتي در قاموس فارسي زبانان علي بزرگتر در برابر علي كوچكتر؛ ميفرماييد چرا؟ چرا ندارد؛ فارسي زبانها – عموما نه بعضي خواص؛ چرا كه باز زبان خواص يعني گونهي خاص و گونهي خاص هم دستور خاص ميخواهد كه اين نيست- امروزه نه به معناي اين اسم ميانديشند و نه به وجه قياسي آن. پس همين حالا جواب داديم. نه؟ فردا نپرسيد كه مگر علي اكبر، همان علي ( ي )ِ اكبر يعني علي بزرگتر نيست و... هلم جرا... به قول عربها!
یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤
سركار خانم سلمان پور با تشكر از شما و سؤالهاي خوبتان، تا آن جا كه به عقل من ميرسد، پاسخ سؤالهاي شما را اينجا ميدهم و اما… اين حرفها حرف امروز من است. من امروز اين قدر ميدانم. فردا را كه ديده است؟ شايد فردا تمام حرفهاي امروزم را پس گرفتم. مگر نگفتهاند حرف مرد يكي است؟ سؤال اول - «ميبينمشان» چند واژه است؟ اگر يك واژه است مگر ميتواند دو گروه اسمي و فعلي باشد؟ پاسخ سؤال اول: با اجازهي بزرگترها، نميخواهم ناگهان بپرم وسط مطلب. بنا براين ابتدا به پاسخي كه به آقاي آقايي دادهايم، مراجعه بفرماييد. بعد هم بقيهي اين مطلب را بخوانيد. دو واژه است؛ زيرا: 1- هميشه در زنجيرهي جانشيني، يك واژه جايگزين ضميرهاي پيوستهي شخصي ميشود؛ نمونه: ميبينم آنها را، ميبينيم تو را و ... 2- هنوز هم امكان جابهجايي اين ضمير در جمله وجود دارد كه همين نشانهي استقلال آنهاست؛ نمونه: پيدايش كردم- كه ميشود: پيدا كردمش و ... يادمان باشد كه يكي از شرايط يا ويژگيهاي كلمه را امكان جابهجايي آزاد آن در جمله گرفتهاند. سؤال دوم - «بزرگم» ، «معلمي» چند واژه است؟ اگر يك واژه به حساب آوريم مگر «م» يا «ي» به جاي فعل هستم و هستي نميباشد؟ در اين صورت بايد «م» و «ي» به تنهايي يك واژه حساب شود. پاسخ سؤال دوم: به همان دليل بالا دو واژه است. ـ نمونهي دليل 1 : معلمي : كه ميشود: معلم هستي، معلم بودي، معلم شدي و ... ـ نمونهي دليل 2 : معلم كلاس سوميهايي، معلم شنايي و ... پس «ي» جزئي از واژهي «معلمي» نيست و گرنه امكان جداشدنش از اين واژه وجود نداشت؛ زيرا يكي ديگر از ويژگيهاي واژه آن است كه نميتوان اجزاي ديگر كلام را ميان عناصر سازندهي واژه وارد كرد. ميتوانيم تلقي سنتيمان را، مخصوصا در زبان فارسي، از واژه عوض كنيم. واژه آن است كه نتوان در آن شكاف ايجاد كرد و عنصر زباني ديگري را در محل آن برش وارد كرد. شكل نوشتاري واژه گولمان نزند. اين ويژگي را شايد همهي زبانهايي كه حروفشان هنگام نوشتن به هم ميچسبد، دارند. اگر اين ويژگي را ملاك قرار دهيم، پس هر چند نشانهاي كه در نوشتن به هم بچسبند، بايد يك واژه به حساب آيند و حال آن كه ميدانيد و ميدانيم كه چنين نيست؛ مثلا خطش چند واژه است؟ خطنحسش چه طور؟ خطنحسكجش چه طور؟ و اين زنجيره را همين طور اگر ميتوانيد، ادامه بدهيد. به قول مشهديها : نمتنيبخنيشنخنشيره، مسئول خواندنش ما نيستيم. باشد؟ امّا معلمي به معناي معلمبودن چهطور؟ اين را ديگر، شما پاسخ بدهيد. باشد؟ سؤال سوم - «كتابم»، «دفترش» چند واژه است؟ به طور كل ضمائر متصل اضافي آيا تكواژ آزاد هستند يا تكواژ وابسته؟ پاسخ سؤال سوم: همانگونه كه توضيح داده شد، ضميرهاي پيوستهي شخصي يك تكواژ و يك واژه به شمار ميآيند. به طور كلي در زبان فارسي تكواژ نقشنماي اضافه و صفت، يعني كسره ( = -ِ ) و ضميرهاي پيوستهي شخصي دو استثنا به شمار ميآيند. از آنجا كه اين تكواژها را يك واژه به حساب ميآوريم، از اين رو بايد آنها تكواژ آزاد به شمار آورد، امّا از آنجا كه استقلال آوايي ندارند؛ زيرا ضميرهاي پيوستهي شخصي ( در زنجيرهي كلام، و باز هم تاكيد ميكنم در زنجيرهي كلام ) با مصوت آغاز ميشوند و «-ِ » نيز فقط يك مصوت است، ( باز هم در زنجيرهي كلام، و باز هم تاكيد ميكنم در زنجيرهي كلام – دليل اين همه تاكيد را بعدا خواهم گفت. ) - به همين دليل اين مصوت معمولا با آخرين صامت واژه ي قبلي تشكيل يك هجا ميدهد – آزاد دانستن آنها نيز با واقعيت سازگاري ندارد ( واقعيت در اين جا يعني واقعيت كاربردي ). از اين رو به واقع بايد اين دو مورد را جزء استثنائات اين دستهبندي – به شمار آورد؛ يعني ما در زبان فارسي مجموعهي تكواژها را با معيارهاي مشخص به دو دستهي آزاد و وابسته دستهبندي ميكنيم، امّا اين دو مورد استثنائا در اين دستهبندي جا نميگيرند و تنها كاري كه براي معرفي آنها ميماند اين است كه بايد تنها ويژگيهاي اين دو را توصيف كرد. با اين حال اگر بخواهيم به هر قيمتي شده اين استثنائات را نيز در اين دو دسته جاي دهيم، بهتر است طبق اين قاعده كه هر واژهي سادهي يك تكواژ آزاد به شمار ميآيد، اين دو را نيز تكواژ آزاد به شمار آوريم؛ يعني ملاحظه فرموديد كه چگونه! نه؟ پس يك بار ديگر خلاصهي مطلب را عرض ميكنم: واقعيت اين است كه از راههاي معمول تعريف واژه، واژه دانستن اينها ميسر نشد. خودتان شاهد بوديد كه ما چه قدر زحمت كشيديم كه بشود؛ ولي خب، نشد. راه ديگري پيدا كنيم: ميگوييم – يعني قبلا گفتهايم - واژهها تكواژ آزادند يا دست كم يك پايهشان تكواژي آزاد است – اگر غير ساده باشند. سادهها كه خودشان يك تكواژند و پايهشان خودشان- با اين حساب وقتي بالاتر گفتيم ديدمش دو واژه است، عالم و آدم قبول دارند كه يكي از اين دو ( ديدم ) است. بعدي چه؟ پاسخ معلوم است. كارِ خوب هم سه واژه است: كار و خوب را به عنوان واژه از زمان حضرت آدم ( ع ) قبول داشتهايم. پيدا كنيد واژهي سوم را. به همين سادگي! سؤال چهارم - «متمم قيدي» گروه اسمي يا قيدي يا حرف اضافهاي؟ به نظر ميرسد جزء گروه قيدي است، زيرا در جايگاه قيد قرار ميگيرد. پاسخ سؤال چهارم : متمم قيدي به تنهايي گروه اسمي است، امّا به همراه حرف اضافهاش گروه قيدي به شمار ميآيد، نمونه: اين زمين را براي روز مبادا نگه داشتم.( براي روز مبادا = گروه قيدي است كه ساخته شده از حرف اضافهي براي + گروه اسميِ روز مبادا (در نقش متمم قيدي) به كجا ميروي (به كجا گروه قيدي است، كجا به تنهايي گروه اسمي است. فعلا اين مطلب را تا همين جا داشته باشيد تا بعدا در بارهاش بيشتر گپ بزنيم)، ( هرگاه حرف اضافه از ابتداي متمم قيدي حذف شود، متمم قيدي به گروه قيدي تبديل ميشود، نمونه: كجا ميروي؟ (كجا = گروه قيدي) به يك شرط: يك توضيح كوچك: اين گونه گروههاي اسمي – كه در دستهبندي آنها را فقط گروه اسمي ميناميم- در حقيقت مشتركند ميان گروه قيدي و گروه اسمي؛ يعني ميتوان در پاسخ جملهي بالا گفت: روز مبادا را كه ديدهاست؟ ( چون مفعول است، گروه اسمي است.) يا روز مبادا همين لنگه كفش كهنه هم به كار ميآيد. ( در اين جا روز مبادا چرا توانسته قيد واقع شود؟ چون گروه قيدي مشترك با گروه اسمي است و اين ويژگي را دارد. كجا هم همين ويژگي را دارد؛ يعني در جملهي ( كجا ميروي؟ ) گروه قيدي است و در جملهي ( كجا را بيشتر ميپسندي)، مفعول و در نتيجه گروه اسمي است؛ امّا واژهاي متل اتوبوس ، فرضا، چنين نيست. سؤال پنجم- «نوعي» در جمله «ورزش نوعي رياضت است.» چيست؟ آيا ميتوان مميّز به حساب آورد؟ پاسخ سؤال پنجم: چرا مميز؟ مطمئنا نميتواند مميّز باشد، زيرا مميّز يك «واحد» است كه بعد از صفت شمارشي و قبل از اسم شمارش شده ميآيد؛ دو سير نبات. و شكي نيست كه در جملهاي مانند «ورزش نوعي رياضت است»، كه قابل تبديل است به «ورزش يك نوع رياضت است» ، منظور ما اين نيست كه «ورزش يك نوع رياضت است» است و مثلا دو نوع يا سه نوع رياضت نيست، در حالي كه وقتي ميگوييم «يك متر پارچه ميخواهم»، دقيقا منظور ما اين است كه، يك متر پارچه « و نه دو متر يا سه متر .... » اصلا خيالتان را از آن بابت راحت كنم كه امروزه ( ي) در پايان اسمها ديگر در تقابل با دو و سه وn نيست؛ يعني اصلا معناي يك نميدهد، - بگذريم از اين كه زماني چنان معنايي داشته است- ؛ يعني ديگر كسي به قصابي مراجعه نميكند كه كيلويي گوشت = يك كيلو گوشت بخرد ( حالا شما چرا قيمتش را به رخمان ميكشيد ؟ ) و فروشنده هم از كيلويي معناي يك كيلو را درك نميكند. ( تازه اگر او چنين گفته باشد.) از طرفي توجه به مكان «تكيه» نيز در اينجا راه گشاست: هنگامي كه صفت شمارشي همراه با مميز ميآيد، بر روي صفت شمارشي تكيه ميشود؛ نمونه: «سيزده متر پارچه ميخواهم» امّا در جملهي «ورزش يك نوع رياضت است»، روي «يك» تكيه واقع نميشود. ( داخل پرانتز – فقط خانم سلمانپور بخواند؛ از آنجا كه ميدانم فردا ايشان نوعي را با تكيه ميخوانند و ميگويند اين هم استثنا، همين الآن پاسخ ايشان را بدهم كه اگر كسي گفت ورزش نوعي رياضت است = با تكيه بر هجاي نخست نوعي، مثل اين است كه كسي بگويد كرهي زمين از ارتفاع زياد سبز است و ديگري بگويد: سبز نيست، با تكيه بر سبز؛ يعني فقط سبز نيست، رنگهاي ديگر هم دارد؛ هم چنان كه از تكيه بر هجاي نخست نوعي، چنين مستفاد ميشود كه رياضت فقط ورزش نيست، چيزهاي ديگر هم هست.) خب، بالاخره تكليف نوع چه شد؟ از اول هم روشن بود؛ يعني «نوعي/يك نوع = گونهاي/(يك گونه)»- نه فقط نوع- همانند «هر نوع»، «همه نوع»، «هيچ نوع»، «هر گونه»، «اين گونه»، «آن گونه» و ... صفت پيشين (صفت مبهم) به شمار ميآيد. البته «نوع» و «گونه» ميتوانند به عنوان «مميّز» نيز به كار روند، امّا اين در حالتي است كه مثل بقيهي كاربردهاي مميز، به همراه ديگر صفتهاي شمارشي (دو، سه، چهار ...) يا «چند» يا «يك»- در حالتي كه همراه با تكيه ادا ميشود (و واقعا هدف از آمدن آن ذكر تعداد باشد)- بيايند؛ نمونه : در اين جنگل صد و بيست نوع خزنده يافت شده است. در اين درياچه تنها يك نوع صدف وجود دارد. در اين بند چند نوع جمله بهكار رفته است. سؤال ششم- در جمله شما براي معلم خود پيام را بنويسيد؟ جمله 3 جزئي است يا 4 جزئي؟ «معلم» متمم براي «پيام» است يا براي فعل «نوشتن» ؟ به نظر ميرسد جمله سه جزئي است و «معلم» متمم براي «پيام» است. چون «پيام» دو جانبه است نه محل نوشتن. پاسخ سؤال ششم: كاملا درست است. «نوشتن» جزء فعلهايي نيست كه غالبا يا در همهي كاركردهايش باحرف اضافهي «براي» همراه باشد؛ پس «براي» حرف اضافهي اختصاصي «نوشتن» نيست. امّا «پيام» جزء اسمهايي است كه ميتواند به كمك حرف اضافهي «براي» متمم بگيرد؛ نمونه: پيامي براي جوانان، پيام رئيس جمهور به مردم. البته يك تلقي كاملا عربي از اين فعل وجود دارد هنگامي كه آن را معادل مكاتبه ميدانند و چون مكاتبه دوسويه است و در فارسي هم با حرف اضافهي ( با ) آمده، اين تصور ايجاد شده كه بايد نوشتن را به پيروي از آن، با حرف اضافهي اجباري آورد. حالا ( با ) نشد، ( به ). سؤال هفتم- «اصوات» جزء گروه اسمي است يا قيدي؟ مثلا «حيف از عمر تلف شده» گروه اسمي است يا قيدي؟ پاسخ سؤال هفتم: اگر منظورتان از «صوت»، جمله است، خب صوت نوعي استثنايي از جمله است و اصلا در اين حالتي كه شما به كار بردهايد،گروه نيست. يعني واحدي بالاتر از گروه است. اگر گفتيد واحد بالاتر از گروه چيست. چرا حيف را صوت ناميديد؟ ميدانم كه بسياري از دستورها همين را نوشتهاند ولي واقعيت آن است كه صوت تعريف ديگري دارد كه به كمك آن تعريف، ماهيت آن را درك ميكنيم و ديگر واژهاي مثل حيف را جزو صوتها به حساب نميآوريم. مگر تعريف صوت را اين طور نياوردهايم؟ صوت واژهاي است كه مانند ديگر واژههاي زبان كاربرد ندارد؛ يعني نميتواند مفعول و نهاد و متمم و ... قرار گيرد و تنها از موقعيت و نحوهي بيان و قرينه ميشود به مفهوم آن پي برد. صوتها در موقعيتهاي مختلف عاطفي به كار ميروند: به، اه، واي ... در برخي موارد يك گروه اسمي به عنوان متمم صوت عمل ميكند مانند گروه اسمي: دست تو در جملهي آه از دست تو. ميدانيد كه آه يك جمله است، چه ازدست تو همراهش بيايد چه نيايد. حيف هم- با آن كه صوت نيست- يك جمله است؛ جملهي يك جزيي استثنايي از نوع بي فعل و اين جا هم «عمر تلف شده» يك گروه اسمي است كه به عنوان متمم اسم ( حيف ) آمده و البته ميدانيد كه اينجا حيف به تنهايي يا با اين متممش- چون كار يك جمله را انجام ميدهد- يك جمله است از همان نوع كه گفتم. در مثال شما حيف از عمر تلف شده ( حيف در اصل اسم است و عمر تلف شده متمم آن. سري هم به مبحث جملههاي استثنايي بزنيد.) ß حيف از عمر تلف شده ( حيف ß شبه جمله ، تلف شده ß متمم شبه جمله ، جمله ß جملهي استثنايي) سؤال هشتم- «ان» در گيلان ، پائيزان، شادان، كوهان ... چه نوع تكواژي است؟ آيا وند اشتقاقي است يا صرفي؟ به عبارت ديگر اين كلمات مشتق هستند يا ساده؟ به نظر ميرسد پسوندهاي زماني و مكاني وند اشتقاقي نباشند و واژه ساده ميباشد. پاسخ سؤال هشتم: اصل مهم در تشخيص اين نوع تكواژها و واژهها حفظ استقلال دستوري تكواژها در ذهن اهل زبان است. امروز هيچ ايرانياي «گيلان» را متشكل از «گيل» و «ان» و «كوهان» را تشكيل شده از «كوه» و «ان» نميپندارد؛ پس بهتر است اين واژهها را ساده فرض كنيم. امّا هنوز هر ايراني «پائيزان» و «بهاران» را متشكل از «پائيز» و «بهار» و «ان» ميداند و «شادان» را واژهاي در نظر ميگيرد كه از افزودن پسوند «ان» - كه در اينجا نقش تأكيد بر معنا را دارد- به واژهي «شاد» حاصل شده است؛ پس در اين دو مورد «ان» را بايد پسوند در نظر گرفت و واژهها را مشتق. چرا اصرار داريم كه تمام مباحث زبان را تحت عنوان چند فرمول خشك دايمي تغييرناپذير دستهبندي كنيم؟ هر واژهاي ممكن است در عين اشتراك مقولهاي يا كاربردي با واژههاي ديگر، راه خود را از آنها جدا كند و به سرنوشت ديگري دچار شود. در اين صورت توصيفي يا تعريفي ديگر ميطلبد. سؤال نهم- «زيادخواه» مشتق مركب است يا مركب؟ به عبارت ديگر «زياده» مشتق است يا ساده، «زياده» گونه آزاد «زياد»ست يا مصدر (زيادت) ميباشد؟ اگر گونه آزاد باشد ساده و «زياده خواه» مركب است. اگر مصدر باشد زياد خواه مشتق مركب است. پاسخ سؤال نهم: توجه داشته باشيم كه گونههاي آزاد يك واژه دو نوعند: 1- ميان دوگونه تنها تفاوت تلفظ وجود دارد – كه ناشي از اعمال فرآيندهاي آوايي متفاوت است- ؛ نمونه: بادمجان- بادنجان، نردبان- نردبام ، پيام – پيغام ، جاويدان- جاودان يعني درحقيقت بادنجان همان بادمجان است امّا از آن جا كه هنگام توليد اولي براي تلفظ دو واج لبي (ب، م )، بايد دوبار لبها روي هم قرار گيرند، دست كم يكي از آنها جاي خود را به نزديكترين واج همواجگاه خود -كه مشتركات زيادي با آن دارد- ميدهد تا توليد واژه با زحمت كمتري توام باشد. تغيير در واژههاي ديگر نيز چنين توجيهي دارد. 2- ميان دوگونه تفاوت ساختار وجود دارد؛ يعني يكي، يك وند( تكواژ ) بيش از ديگري دارد؛ جاويد- جاويدان ، جاودان- جاودانه ، شاد- شادان ، ناشكيب- ناشكيبا اين دسته از گونههاي آزادِ يك واژه از نظر معنايي معادل هم به شمار ميآيند، امّا از نظر دستوري نه؛ و پسوندهاي بهكار رفته در آنها را در صورت حفظ استقلال دستوري بايد به عنوان پسوند اشتقاقي به رسميت شناخت، گرچه محصول اين اشتقاق تفاوت معنايي چنداني با واژهي پايهي خود ندارند. امّا «زياده» گونهي آزاد «زياد» نيست؛ چون به جاي هم بهكار نميروند و حتي برخلاف نمونههاي دستهي نخست با هم در توزيع تكميلي هم نيستند؛ نمونه: زياده (بيش از اين) عرضي نيست؛ زياد (خيلي) عرضي نيست. زياده خواهي: بيش از حق خود خواستن؛ زيادخواهي: بيشتر خواستن (البته اين اصطلاح كاربرد ندارد.) تفاوت معنايي اين دو در دو واژهي زيادگويي و زيادهگويي بيشتر محسوس است. «زياده» حالت تغيير يافتهي «زيادت» است كه يك واژهي ساده به شمار ميآيد. سؤال دهم - فريده و حميده چند تكواژ است؟ اگر دو تكواژ به حساب آوريم مگر علامت تأنيث هم مشتق ساز است؟ چون آقاي وحيديان دو تكواژ به حساب ميآورند. پاسخ سؤال دهم: اگر بگوييم «- ِ» (ه/ ـه) در اين جا تكواژ مجزايي نيست، بايد بلافاصله اين را بپذيريم كه فريده و حميده همان فريد و حميد ند؛ و چون واقعا اين طور نيست، پس بايد پاسخ عاقلانهاي داشته باشيم؛ و پاسخ عاقلانه هم فعلا ( تا پيدا شدن مفر بعدي ) اين است كه بگوييم تكواژ «- ِ» (ه/ ـه) تنها در پايان اسمهاي خاص، به مفهوم تأنيث دلالت ميكند؛ پس در اين موارد خاص، اين عنصر، يك تكواژ به شمار ميآيد و از آنجا كه واژهي جديد ميسازد، - ( به اين دليل كه نميتوان به فريده و حميده، فريد و حميد گفت و بعد هم ادعا كرد كه اين دو گونههاي آزاد همند )- اشتقاقي هم هست. سؤال يازدهم- علياكبر، محمد حسن و واژههاي شبيه به آن مركب است يا شبه ساده؟ چون در درس نوزدهم زبان فارسي 3 عمومي «كلمات دخيل در فارسي» كه قبلا به صورت مضاف و مضافاليه (خاتم الانبياء اميرالمؤمنين) و صفت و موصوف (قبه الخضرا ، سدره المنتهي) بودهاند. «شبه ساده» به حساب آورده است؟ پاسخ سؤال يازدهم: آن واژهها (= خاتم الانبياء، اميرالمؤمنين، قبه الخضرا، سدره المنتهي و...) به همان شكل از زبان عربي وام گرفته شدهاند؛ در حالي كه ساخت اسم خاص مركب از دو اسم خاص ساده، از شيوههاي واژهسازي در زبان فارسي است؟ پس «علي اكبر»، «عليرضا»، «محمدعلي» و ... اسم مركب به شمار ميآيند. ضمنا بد نيست از همين حالا پاسخ اين پرسش احتمالي را هم بدهيم كه علي اكبر فقط علي اكبر است و نه علي ( ي )ِ اكبر و نه حتي در قاموس فارسي زبانان علي بزرگتر در برابر علي كوچكتر؛ ميفرماييد چرا؟ چرا ندارد؛ فارسي زبانها – عموما نه بعضي خواص؛ چرا كه باز زبان خواص يعني گونهي خاص و گونهي خاص هم دستور خاص ميخواهد كه اين نيست- امروزه نه به معناي اين اسم ميانديشند و نه به وجه قياسي آن. پس همين حالا جواب داديم. نه؟ فردا نپرسيد كه مگر علي اكبر، همان علي ( ي )ِ اكبر يعني علي بزرگتر نيست و... هلم جرا... به قول عربها!
یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤
سركار خانم سلمان پور با تشكر از شما و سؤالهاي خوبتان، تا آن جا كه به عقل من ميرسد، پاسخ سؤالهاي شما را اينجا ميدهم و اما… اين حرفها حرف امروز من است. من امروز اين قدر ميدانم. فردا را كه ديده است؟ شايد فردا تمام حرفهاي امروزم را پس گرفتم. مگر نگفتهاند حرف مرد يكي است؟ سؤال اول - «ميبينمشان» چند واژه است؟ اگر يك واژه است مگر ميتواند دو گروه اسمي و فعلي باشد؟ پاسخ سؤال اول: با اجازهي بزرگترها، نميخواهم ناگهان بپرم وسط مطلب. بنا براين ابتدا به پاسخي كه به آقاي آقايي دادهايم، مراجعه بفرماييد. بعد هم بقيهي اين مطلب را بخوانيد. دو واژه است؛ زيرا: 1- هميشه در زنجيرهي جانشيني، يك واژه جايگزين ضميرهاي پيوستهي شخصي ميشود؛ نمونه: ميبينم آنها را، ميبينيم تو را و ... 2- هنوز هم امكان جابهجايي اين ضمير در جمله وجود دارد كه همين نشانهي استقلال آنهاست؛ نمونه: پيدايش كردم- كه ميشود: پيدا كردمش و ... يادمان باشد كه يكي از شرايط يا ويژگيهاي كلمه را امكان جابهجايي آزاد آن در جمله گرفتهاند. سؤال دوم - «بزرگم» ، «معلمي» چند واژه است؟ اگر يك واژه به حساب آوريم مگر «م» يا «ي» به جاي فعل هستم و هستي نميباشد؟ در اين صورت بايد «م» و «ي» به تنهايي يك واژه حساب شود. پاسخ سؤال دوم: به همان دليل بالا دو واژه است. ـ نمونهي دليل 1 : معلمي : كه ميشود: معلم هستي، معلم بودي، معلم شدي و ... ـ نمونهي دليل 2 : معلم كلاس سوميهايي، معلم شنايي و ... پس «ي» جزئي از واژهي «معلمي» نيست و گرنه امكان جداشدنش از اين واژه وجود نداشت؛ زيرا يكي ديگر از ويژگيهاي واژه آن است كه نميتوان اجزاي ديگر كلام را ميان عناصر سازندهي واژه وارد كرد. ميتوانيم تلقي سنتيمان را، مخصوصا در زبان فارسي، از واژه عوض كنيم. واژه آن است كه نتوان در آن شكاف ايجاد كرد و عنصر زباني ديگري را در محل آن برش وارد كرد. شكل نوشتاري واژه گولمان نزند. اين ويژگي را شايد همهي زبانهايي كه حروفشان هنگام نوشتن به هم ميچسبد، دارند. اگر اين ويژگي را ملاك قرار دهيم، پس هر چند نشانهاي كه در نوشتن به هم بچسبند، بايد يك واژه به حساب آيند و حال آن كه ميدانيد و ميدانيم كه چنين نيست؛ مثلا خطش چند واژه است؟ خطنحسش چه طور؟ خطنحسكجش چه طور؟ و اين زنجيره را همين طور اگر ميتوانيد، ادامه بدهيد. به قول مشهديها : نمتنيبخنيشنخنشيره، مسئول خواندنش ما نيستيم. باشد؟ امّا معلمي به معناي معلمبودن چهطور؟ اين را ديگر، شما پاسخ بدهيد. باشد؟ سؤال سوم - «كتابم»، «دفترش» چند واژه است؟ به طور كل ضمائر متصل اضافي آيا تكواژ آزاد هستند يا تكواژ وابسته؟ پاسخ سؤال سوم: همانگونه كه توضيح داده شد، ضميرهاي پيوستهي شخصي يك تكواژ و يك واژه به شمار ميآيند. به طور كلي در زبان فارسي تكواژ نقشنماي اضافه و صفت، يعني كسره ( = -ِ ) و ضميرهاي پيوستهي شخصي دو استثنا به شمار ميآيند. از آنجا كه اين تكواژها را يك واژه به حساب ميآوريم، از اين رو بايد آنها تكواژ آزاد به شمار آورد، امّا از آنجا كه استقلال آوايي ندارند؛ زيرا ضميرهاي پيوستهي شخصي ( در زنجيرهي كلام، و باز هم تاكيد ميكنم در زنجيرهي كلام ) با مصوت آغاز ميشوند و «-ِ » نيز فقط يك مصوت است، ( باز هم در زنجيرهي كلام، و باز هم تاكيد ميكنم در زنجيرهي كلام – دليل اين همه تاكيد را بعدا خواهم گفت. ) - به همين دليل اين مصوت معمولا با آخرين صامت واژه ي قبلي تشكيل يك هجا ميدهد – آزاد دانستن آنها نيز با واقعيت سازگاري ندارد ( واقعيت در اين جا يعني واقعيت كاربردي ). از اين رو به واقع بايد اين دو مورد را جزء استثنائات اين دستهبندي – به شمار آورد؛ يعني ما در زبان فارسي مجموعهي تكواژها را با معيارهاي مشخص به دو دستهي آزاد و وابسته دستهبندي ميكنيم، امّا اين دو مورد استثنائا در اين دستهبندي جا نميگيرند و تنها كاري كه براي معرفي آنها ميماند اين است كه بايد تنها ويژگيهاي اين دو را توصيف كرد. با اين حال اگر بخواهيم به هر قيمتي شده اين استثنائات را نيز در اين دو دسته جاي دهيم، بهتر است طبق اين قاعده كه هر واژهي سادهي يك تكواژ آزاد به شمار ميآيد، اين دو را نيز تكواژ آزاد به شمار آوريم؛ يعني ملاحظه فرموديد كه چگونه! نه؟ پس يك بار ديگر خلاصهي مطلب را عرض ميكنم: واقعيت اين است كه از راههاي معمول تعريف واژه، واژه دانستن اينها ميسر نشد. خودتان شاهد بوديد كه ما چه قدر زحمت كشيديم كه بشود؛ ولي خب، نشد. راه ديگري پيدا كنيم: ميگوييم – يعني قبلا گفتهايم - واژهها تكواژ آزادند يا دست كم يك پايهشان تكواژي آزاد است – اگر غير ساده باشند. سادهها كه خودشان يك تكواژند و پايهشان خودشان- با اين حساب وقتي بالاتر گفتيم ديدمش دو واژه است، عالم و آدم قبول دارند كه يكي از اين دو ( ديدم ) است. بعدي چه؟ پاسخ معلوم است. كارِ خوب هم سه واژه است: كار و خوب را به عنوان واژه از زمان حضرت آدم ( ع ) قبول داشتهايم. پيدا كنيد واژهي سوم را. به همين سادگي! سؤال چهارم - «متمم قيدي» گروه اسمي يا قيدي يا حرف اضافهاي؟ به نظر ميرسد جزء گروه قيدي است، زيرا در جايگاه قيد قرار ميگيرد. پاسخ سؤال چهارم : متمم قيدي به تنهايي گروه اسمي است، امّا به همراه حرف اضافهاش گروه قيدي به شمار ميآيد، نمونه: اين زمين را براي روز مبادا نگه داشتم.( براي روز مبادا = گروه قيدي است كه ساخته شده از حرف اضافهي براي + گروه اسميِ روز مبادا (در نقش متمم قيدي) به كجا ميروي (به كجا گروه قيدي است، كجا به تنهايي گروه اسمي است. فعلا اين مطلب را تا همين جا داشته باشيد تا بعدا در بارهاش بيشتر گپ بزنيم)، ( هرگاه حرف اضافه از ابتداي متمم قيدي حذف شود، متمم قيدي به گروه قيدي تبديل ميشود، نمونه: كجا ميروي؟ (كجا = گروه قيدي) به يك شرط: يك توضيح كوچك: اين گونه گروههاي اسمي – كه در دستهبندي آنها را فقط گروه اسمي ميناميم- در حقيقت مشتركند ميان گروه قيدي و گروه اسمي؛ يعني ميتوان در پاسخ جملهي بالا گفت: روز مبادا را كه ديدهاست؟ ( چون مفعول است، گروه اسمي است.) يا روز مبادا همين لنگه كفش كهنه هم به كار ميآيد. ( در اين جا روز مبادا چرا توانسته قيد واقع شود؟ چون گروه قيدي مشترك با گروه اسمي است و اين ويژگي را دارد. كجا هم همين ويژگي را دارد؛ يعني در جملهي ( كجا ميروي؟ ) گروه قيدي است و در جملهي ( كجا را بيشتر ميپسندي)، مفعول و در نتيجه گروه اسمي است؛ امّا واژهاي متل اتوبوس ، فرضا، چنين نيست. سؤال پنجم- «نوعي» در جمله «ورزش نوعي رياضت است.» چيست؟ آيا ميتوان مميّز به حساب آورد؟ پاسخ سؤال پنجم: چرا مميز؟ مطمئنا نميتواند مميّز باشد، زيرا مميّز يك «واحد» است كه بعد از صفت شمارشي و قبل از اسم شمارش شده ميآيد؛ دو سير نبات. و شكي نيست كه در جملهاي مانند «ورزش نوعي رياضت است»، كه قابل تبديل است به «ورزش يك نوع رياضت است» ، منظور ما اين نيست كه «ورزش يك نوع رياضت است» است و مثلا دو نوع يا سه نوع رياضت نيست، در حالي كه وقتي ميگوييم «يك متر پارچه ميخواهم»، دقيقا منظور ما اين است كه، يك متر پارچه « و نه دو متر يا سه متر .... » اصلا خيالتان را از آن بابت راحت كنم كه امروزه ( ي) در پايان اسمها ديگر در تقابل با دو و سه وn نيست؛ يعني اصلا معناي يك نميدهد، - بگذريم از اين كه زماني چنان معنايي داشته است- ؛ يعني ديگر كسي به قصابي مراجعه نميكند كه كيلويي گوشت = يك كيلو گوشت بخرد ( حالا شما چرا قيمتش را به رخمان ميكشيد ؟ ) و فروشنده هم از كيلويي معناي يك كيلو را درك نميكند. ( تازه اگر او چنين گفته باشد.) از طرفي توجه به مكان «تكيه» نيز در اينجا راه گشاست: هنگامي كه صفت شمارشي همراه با مميز ميآيد، بر روي صفت شمارشي تكيه ميشود؛ نمونه: «سيزده متر پارچه ميخواهم» امّا در جملهي «ورزش يك نوع رياضت است»، روي «يك» تكيه واقع نميشود. ( داخل پرانتز – فقط خانم سلمانپور بخواند؛ از آنجا كه ميدانم فردا ايشان نوعي را با تكيه ميخوانند و ميگويند اين هم استثنا، همين الآن پاسخ ايشان را بدهم كه اگر كسي گفت ورزش نوعي رياضت است = با تكيه بر هجاي نخست نوعي، مثل اين است كه كسي بگويد كرهي زمين از ارتفاع زياد سبز است و ديگري بگويد: سبز نيست، با تكيه بر سبز؛ يعني فقط سبز نيست، رنگهاي ديگر هم دارد؛ هم چنان كه از تكيه بر هجاي نخست نوعي، چنين مستفاد ميشود كه رياضت فقط ورزش نيست، چيزهاي ديگر هم هست.) خب، بالاخره تكليف نوع چه شد؟ از اول هم روشن بود؛ يعني «نوعي/يك نوع = گونهاي/(يك گونه)»- نه فقط نوع- همانند «هر نوع»، «همه نوع»، «هيچ نوع»، «هر گونه»، «اين گونه»، «آن گونه» و ... صفت پيشين (صفت مبهم) به شمار ميآيد. البته «نوع» و «گونه» ميتوانند به عنوان «مميّز» نيز به كار روند، امّا اين در حالتي است كه مثل بقيهي كاربردهاي مميز، به همراه ديگر صفتهاي شمارشي (دو، سه، چهار ...) يا «چند» يا «يك»- در حالتي كه همراه با تكيه ادا ميشود (و واقعا هدف از آمدن آن ذكر تعداد باشد)- بيايند؛ نمونه : در اين جنگل صد و بيست نوع خزنده يافت شده است. در اين درياچه تنها يك نوع صدف وجود دارد. در اين بند چند نوع جمله بهكار رفته است. سؤال ششم- در جمله شما براي معلم خود پيام را بنويسيد؟ جمله 3 جزئي است يا 4 جزئي؟ «معلم» متمم براي «پيام» است يا براي فعل «نوشتن» ؟ به نظر ميرسد جمله سه جزئي است و «معلم» متمم براي «پيام» است. چون «پيام» دو جانبه است نه محل نوشتن. پاسخ سؤال ششم: كاملا درست است. «نوشتن» جزء فعلهايي نيست كه غالبا يا در همهي كاركردهايش باحرف اضافهي «براي» همراه باشد؛ پس «براي» حرف اضافهي اختصاصي «نوشتن» نيست. امّا «پيام» جزء اسمهايي است كه ميتواند به كمك حرف اضافهي «براي» متمم بگيرد؛ نمونه: پيامي براي جوانان، پيام رئيس جمهور به مردم. البته يك تلقي كاملا عربي از اين فعل وجود دارد هنگامي كه آن را معادل مكاتبه ميدانند و چون مكاتبه دوسويه است و در فارسي هم با حرف اضافهي ( با ) آمده، اين تصور ايجاد شده كه بايد نوشتن را به پيروي از آن، با حرف اضافهي اجباري آورد. حالا ( با ) نشد، ( به ). سؤال هفتم- «اصوات» جزء گروه اسمي است يا قيدي؟ مثلا «حيف از عمر تلف شده» گروه اسمي است يا قيدي؟ پاسخ سؤال هفتم: اگر منظورتان از «صوت»، جمله است، خب صوت نوعي استثنايي از جمله است و اصلا در اين حالتي كه شما به كار بردهايد،گروه نيست. يعني واحدي بالاتر از گروه است. اگر گفتيد واحد بالاتر از گروه چيست. چرا حيف را صوت ناميديد؟ ميدانم كه بسياري از دستورها همين را نوشتهاند ولي واقعيت آن است كه صوت تعريف ديگري دارد كه به كمك آن تعريف، ماهيت آن را درك ميكنيم و ديگر واژهاي مثل حيف را جزو صوتها به حساب نميآوريم. مگر تعريف صوت را اين طور نياوردهايم؟ صوت واژهاي است كه مانند ديگر واژههاي زبان كاربرد ندارد؛ يعني نميتواند مفعول و نهاد و متمم و ... قرار گيرد و تنها از موقعيت و نحوهي بيان و قرينه ميشود به مفهوم آن پي برد. صوتها در موقعيتهاي مختلف عاطفي به كار ميروند: به، اه، واي ... در برخي موارد يك گروه اسمي به عنوان متمم صوت عمل ميكند مانند گروه اسمي: دست تو در جملهي آه از دست تو. ميدانيد كه آه يك جمله است، چه ازدست تو همراهش بيايد چه نيايد. حيف هم- با آن كه صوت نيست- يك جمله است؛ جملهي يك جزيي استثنايي از نوع بي فعل و اين جا هم «عمر تلف شده» يك گروه اسمي است كه به عنوان متمم اسم ( حيف ) آمده و البته ميدانيد كه اينجا حيف به تنهايي يا با اين متممش- چون كار يك جمله را انجام ميدهد- يك جمله است از همان نوع كه گفتم. در مثال شما حيف از عمر تلف شده ( حيف در اصل اسم است و عمر تلف شده متمم آن. سري هم به مبحث جملههاي استثنايي بزنيد.) ß حيف از عمر تلف شده ( حيف ß شبه جمله ، تلف شده ß متمم شبه جمله ، جمله ß جملهي استثنايي) سؤال هشتم- «ان» در گيلان ، پائيزان، شادان، كوهان ... چه نوع تكواژي است؟ آيا وند اشتقاقي است يا صرفي؟ به عبارت ديگر اين كلمات مشتق هستند يا ساده؟ به نظر ميرسد پسوندهاي زماني و مكاني وند اشتقاقي نباشند و واژه ساده ميباشد. پاسخ سؤال هشتم: اصل مهم در تشخيص اين نوع تكواژها و واژهها حفظ استقلال دستوري تكواژها در ذهن اهل زبان است. امروز هيچ ايرانياي «گيلان» را متشكل از «گيل» و «ان» و «كوهان» را تشكيل شده از «كوه» و «ان» نميپندارد؛ پس بهتر است اين واژهها را ساده فرض كنيم. امّا هنوز هر ايراني «پائيزان» و «بهاران» را متشكل از «پائيز» و «بهار» و «ان» ميداند و «شادان» را واژهاي در نظر ميگيرد كه از افزودن پسوند «ان» - كه در اينجا نقش تأكيد بر معنا را دارد- به واژهي «شاد» حاصل شده است؛ پس در اين دو مورد «ان» را بايد پسوند در نظر گرفت و واژهها را مشتق. چرا اصرار داريم كه تمام مباحث زبان را تحت عنوان چند فرمول خشك دايمي تغييرناپذير دستهبندي كنيم؟ هر واژهاي ممكن است در عين اشتراك مقولهاي يا كاربردي با واژههاي ديگر، راه خود را از آنها جدا كند و به سرنوشت ديگري دچار شود. در اين صورت توصيفي يا تعريفي ديگر ميطلبد. سؤال نهم- «زيادخواه» مشتق مركب است يا مركب؟ به عبارت ديگر «زياده» مشتق است يا ساده، «زياده» گونه آزاد «زياد»ست يا مصدر (زيادت) ميباشد؟ اگر گونه آزاد باشد ساده و «زياده خواه» مركب است. اگر مصدر باشد زياد خواه مشتق مركب است. پاسخ سؤال نهم: توجه داشته باشيم كه گونههاي آزاد يك واژه دو نوعند: 1- ميان دوگونه تنها تفاوت تلفظ وجود دارد – كه ناشي از اعمال فرآيندهاي آوايي متفاوت است- ؛ نمونه: بادمجان- بادنجان، نردبان- نردبام ، پيام – پيغام ، جاويدان- جاودان يعني درحقيقت بادنجان همان بادمجان است امّا از آن جا كه هنگام توليد اولي براي تلفظ دو واج لبي (ب، م )، بايد دوبار لبها روي هم قرار گيرند، دست كم يكي از آنها جاي خود را به نزديكترين واج همواجگاه خود -كه مشتركات زيادي با آن دارد- ميدهد تا توليد واژه با زحمت كمتري توام باشد. تغيير در واژههاي ديگر نيز چنين توجيهي دارد. 2- ميان دوگونه تفاوت ساختار وجود دارد؛ يعني يكي، يك وند( تكواژ ) بيش از ديگري دارد؛ جاويد- جاويدان ، جاودان- جاودانه ، شاد- شادان ، ناشكيب- ناشكيبا اين دسته از گونههاي آزادِ يك واژه از نظر معنايي معادل هم به شمار ميآيند، امّا از نظر دستوري نه؛ و پسوندهاي بهكار رفته در آنها را در صورت حفظ استقلال دستوري بايد به عنوان پسوند اشتقاقي به رسميت شناخت، گرچه محصول اين اشتقاق تفاوت معنايي چنداني با واژهي پايهي خود ندارند. امّا «زياده» گونهي آزاد «زياد» نيست؛ چون به جاي هم بهكار نميروند و حتي برخلاف نمونههاي دستهي نخست با هم در توزيع تكميلي هم نيستند؛ نمونه: زياده (بيش از اين) عرضي نيست؛ زياد (خيلي) عرضي نيست. زياده خواهي: بيش از حق خود خواستن؛ زيادخواهي: بيشتر خواستن (البته اين اصطلاح كاربرد ندارد.) تفاوت معنايي اين دو در دو واژهي زيادگويي و زيادهگويي بيشتر محسوس است. «زياده» حالت تغيير يافتهي «زيادت» است كه يك واژهي ساده به شمار ميآيد. سؤال دهم - فريده و حميده چند تكواژ است؟ اگر دو تكواژ به حساب آوريم مگر علامت تأنيث هم مشتق ساز است؟ چون آقاي وحيديان دو تكواژ به حساب ميآورند. پاسخ سؤال دهم: اگر بگوييم «- ِ» (ه/ ـه) در اين جا تكواژ مجزايي نيست، بايد بلافاصله اين را بپذيريم كه فريده و حميده همان فريد و حميد ند؛ و چون واقعا اين طور نيست، پس بايد پاسخ عاقلانهاي داشته باشيم؛ و پاسخ عاقلانه هم فعلا ( تا پيدا شدن مفر بعدي ) اين است كه بگوييم تكواژ «- ِ» (ه/ ـه) تنها در پايان اسمهاي خاص، به مفهوم تأنيث دلالت ميكند؛ پس در اين موارد خاص، اين عنصر، يك تكواژ به شمار ميآيد و از آنجا كه واژهي جديد ميسازد، - ( به اين دليل كه نميتوان به فريده و حميده، فريد و حميد گفت و بعد هم ادعا كرد كه اين دو گونههاي آزاد همند )- اشتقاقي هم هست. سؤال يازدهم- علياكبر، محمد حسن و واژههاي شبيه به آن مركب است يا شبه ساده؟ چون در درس نوزدهم زبان فارسي 3 عمومي «كلمات دخيل در فارسي» كه قبلا به صورت مضاف و مضافاليه (خاتم الانبياء اميرالمؤمنين) و صفت و موصوف (قبه الخضرا ، سدره المنتهي) بودهاند. «شبه ساده» به حساب آورده است؟ پاسخ سؤال يازدهم: آن واژهها (= خاتم الانبياء، اميرالمؤمنين، قبه الخضرا، سدره المنتهي و...) به همان شكل از زبان عربي وام گرفته شدهاند؛ در حالي كه ساخت اسم خاص مركب از دو اسم خاص ساده، از شيوههاي واژهسازي در زبان فارسي است؟ پس «علي اكبر»، «عليرضا»، «محمدعلي» و ... اسم مركب به شمار ميآيند. ضمنا بد نيست از همين حالا پاسخ اين پرسش احتمالي را هم بدهيم كه علي اكبر فقط علي اكبر است و نه علي ( ي )ِ اكبر و نه حتي در قاموس فارسي زبانان علي بزرگتر در برابر علي كوچكتر؛ ميفرماييد چرا؟ چرا ندارد؛ فارسي زبانها – عموما نه بعضي خواص؛ چرا كه باز زبان خواص يعني گونهي خاص و گونهي خاص هم دستور خاص ميخواهد كه اين نيست- امروزه نه به معناي اين اسم ميانديشند و نه به وجه قياسي آن. پس همين حالا جواب داديم. نه؟ فردا نپرسيد كه مگر علي اكبر، همان علي ( ي )ِ اكبر يعني علي بزرگتر نيست و... هلم جرا... به قول عربها!
یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤
سركار خانم سلمان پور با تشكر از شما و سؤالهاي خوبتان، تا آن جا كه به عقل من ميرسد، پاسخ سؤالهاي شما را اينجا ميدهم و اما… اين حرفها حرف امروز من است. من امروز اين قدر ميدانم. فردا را كه ديده است؟ شايد فردا تمام حرفهاي امروزم را پس گرفتم. مگر نگفتهاند حرف مرد يكي است؟ سؤال اول - «ميبينمشان» چند واژه است؟ اگر يك واژه است مگر ميتواند دو گروه اسمي و فعلي باشد؟ پاسخ سؤال اول: با اجازهي بزرگترها، نميخواهم ناگهان بپرم وسط مطلب. بنا براين ابتدا به پاسخي كه به آقاي آقايي دادهايم، مراجعه بفرماييد. بعد هم بقيهي اين مطلب را بخوانيد. دو واژه است؛ زيرا: 1- هميشه در زنجيرهي جانشيني، يك واژه جايگزين ضميرهاي پيوستهي شخصي ميشود؛ نمونه: ميبينم آنها را، ميبينيم تو را و ... 2- هنوز هم امكان جابهجايي اين ضمير در جمله وجود دارد كه همين نشانهي استقلال آنهاست؛ نمونه: پيدايش كردم- كه ميشود: پيدا كردمش و ... يادمان باشد كه يكي از شرايط يا ويژگيهاي كلمه را امكان جابهجايي آزاد آن در جمله گرفتهاند. سؤال دوم - «بزرگم» ، «معلمي» چند واژه است؟ اگر يك واژه به حساب آوريم مگر «م» يا «ي» به جاي فعل هستم و هستي نميباشد؟ در اين صورت بايد «م» و «ي» به تنهايي يك واژه حساب شود. پاسخ سؤال دوم: به همان دليل بالا دو واژه است. ـ نمونهي دليل 1 : معلمي : كه ميشود: معلم هستي، معلم بودي، معلم شدي و ... ـ نمونهي دليل 2 : معلم كلاس سوميهايي، معلم شنايي و ... پس «ي» جزئي از واژهي «معلمي» نيست و گرنه امكان جداشدنش از اين واژه وجود نداشت؛ زيرا يكي ديگر از ويژگيهاي واژه آن است كه نميتوان اجزاي ديگر كلام را ميان عناصر سازندهي واژه وارد كرد. ميتوانيم تلقي سنتيمان را، مخصوصا در زبان فارسي، از واژه عوض كنيم. واژه آن است كه نتوان در آن شكاف ايجاد كرد و عنصر زباني ديگري را در محل آن برش وارد كرد. شكل نوشتاري واژه گولمان نزند. اين ويژگي را شايد همهي زبانهايي كه حروفشان هنگام نوشتن به هم ميچسبد، دارند. اگر اين ويژگي را ملاك قرار دهيم، پس هر چند نشانهاي كه در نوشتن به هم بچسبند، بايد يك واژه به حساب آيند و حال آن كه ميدانيد و ميدانيم كه چنين نيست؛ مثلا خطش چند واژه است؟ خطنحسش چه طور؟ خطنحسكجش چه طور؟ و اين زنجيره را همين طور اگر ميتوانيد، ادامه بدهيد. به قول مشهديها : نمتنيبخنيشنخنشيره، مسئول خواندنش ما نيستيم. باشد؟ امّا معلمي به معناي معلمبودن چهطور؟ اين را ديگر، شما پاسخ بدهيد. باشد؟ سؤال سوم - «كتابم»، «دفترش» چند واژه است؟ به طور كل ضمائر متصل اضافي آيا تكواژ آزاد هستند يا تكواژ وابسته؟ پاسخ سؤال سوم: همانگونه كه توضيح داده شد، ضميرهاي پيوستهي شخصي يك تكواژ و يك واژه به شمار ميآيند. به طور كلي در زبان فارسي تكواژ نقشنماي اضافه و صفت، يعني كسره ( = -ِ ) و ضميرهاي پيوستهي شخصي دو استثنا به شمار ميآيند. از آنجا كه اين تكواژها را يك واژه به حساب ميآوريم، از اين رو بايد آنها تكواژ آزاد به شمار آورد، امّا از آنجا كه استقلال آوايي ندارند؛ زيرا ضميرهاي پيوستهي شخصي ( در زنجيرهي كلام، و باز هم تاكيد ميكنم در زنجيرهي كلام ) با مصوت آغاز ميشوند و «-ِ » نيز فقط يك مصوت است، ( باز هم در زنجيرهي كلام، و باز هم تاكيد ميكنم در زنجيرهي كلام – دليل اين همه تاكيد را بعدا خواهم گفت. ) - به همين دليل اين مصوت معمولا با آخرين صامت واژه ي قبلي تشكيل يك هجا ميدهد – آزاد دانستن آنها نيز با واقعيت سازگاري ندارد ( واقعيت در اين جا يعني واقعيت كاربردي ). از اين رو به واقع بايد اين دو مورد را جزء استثنائات اين دستهبندي – به شمار آورد؛ يعني ما در زبان فارسي مجموعهي تكواژها را با معيارهاي مشخص به دو دستهي آزاد و وابسته دستهبندي ميكنيم، امّا اين دو مورد استثنائا در اين دستهبندي جا نميگيرند و تنها كاري كه براي معرفي آنها ميماند اين است كه بايد تنها ويژگيهاي اين دو را توصيف كرد. با اين حال اگر بخواهيم به هر قيمتي شده اين استثنائات را نيز در اين دو دسته جاي دهيم، بهتر است طبق اين قاعده كه هر واژهي سادهي يك تكواژ آزاد به شمار ميآيد، اين دو را نيز تكواژ آزاد به شمار آوريم؛ يعني ملاحظه فرموديد كه چگونه! نه؟ پس يك بار ديگر خلاصهي مطلب را عرض ميكنم: واقعيت اين است كه از راههاي معمول تعريف واژه، واژه دانستن اينها ميسر نشد. خودتان شاهد بوديد كه ما چه قدر زحمت كشيديم كه بشود؛ ولي خب، نشد. راه ديگري پيدا كنيم: ميگوييم – يعني قبلا گفتهايم - واژهها تكواژ آزادند يا دست كم يك پايهشان تكواژي آزاد است – اگر غير ساده باشند. سادهها كه خودشان يك تكواژند و پايهشان خودشان- با اين حساب وقتي بالاتر گفتيم ديدمش دو واژه است، عالم و آدم قبول دارند كه يكي از اين دو ( ديدم ) است. بعدي چه؟ پاسخ معلوم است. كارِ خوب هم سه واژه است: كار و خوب را به عنوان واژه از زمان حضرت آدم ( ع ) قبول داشتهايم. پيدا كنيد واژهي سوم را. به همين سادگي! سؤال چهارم - «متمم قيدي» گروه اسمي يا قيدي يا حرف اضافهاي؟ به نظر ميرسد جزء گروه قيدي است، زيرا در جايگاه قيد قرار ميگيرد. پاسخ سؤال چهارم : متمم قيدي به تنهايي گروه اسمي است، امّا به همراه حرف اضافهاش گروه قيدي به شمار ميآيد، نمونه: اين زمين را براي روز مبادا نگه داشتم.( براي روز مبادا = گروه قيدي است كه ساخته شده از حرف اضافهي براي + گروه اسميِ روز مبادا (در نقش متمم قيدي) به كجا ميروي (به كجا گروه قيدي است، كجا به تنهايي گروه اسمي است. فعلا اين مطلب را تا همين جا داشته باشيد تا بعدا در بارهاش بيشتر گپ بزنيم)، ( هرگاه حرف اضافه از ابتداي متمم قيدي حذف شود، متمم قيدي به گروه قيدي تبديل ميشود، نمونه: كجا ميروي؟ (كجا = گروه قيدي) به يك شرط: يك توضيح كوچك: اين گونه گروههاي اسمي – كه در دستهبندي آنها را فقط گروه اسمي ميناميم- در حقيقت مشتركند ميان گروه قيدي و گروه اسمي؛ يعني ميتوان در پاسخ جملهي بالا گفت: روز مبادا را كه ديدهاست؟ ( چون مفعول است، گروه اسمي است.) يا روز مبادا همين لنگه كفش كهنه هم به كار ميآيد. ( در اين جا روز مبادا چرا توانسته قيد واقع شود؟ چون گروه قيدي مشترك با گروه اسمي است و اين ويژگي را دارد. كجا هم همين ويژگي را دارد؛ يعني در جملهي ( كجا ميروي؟ ) گروه قيدي است و در جملهي ( كجا را بيشتر ميپسندي)، مفعول و در نتيجه گروه اسمي است؛ امّا واژهاي متل اتوبوس ، فرضا، چنين نيست. سؤال پنجم- «نوعي» در جمله «ورزش نوعي رياضت است.» چيست؟ آيا ميتوان مميّز به حساب آورد؟ پاسخ سؤال پنجم: چرا مميز؟ مطمئنا نميتواند مميّز باشد، زيرا مميّز يك «واحد» است كه بعد از صفت شمارشي و قبل از اسم شمارش شده ميآيد؛ دو سير نبات. و شكي نيست كه در جملهاي مانند «ورزش نوعي رياضت است»، كه قابل تبديل است به «ورزش يك نوع رياضت است» ، منظور ما اين نيست كه «ورزش يك نوع رياضت است» است و مثلا دو نوع يا سه نوع رياضت نيست، در حالي كه وقتي ميگوييم «يك متر پارچه ميخواهم»، دقيقا منظور ما اين است كه، يك متر پارچه « و نه دو متر يا سه متر .... » اصلا خيالتان را از آن بابت راحت كنم كه امروزه ( ي) در پايان اسمها ديگر در تقابل با دو و سه وn نيست؛ يعني اصلا معناي يك نميدهد، - بگذريم از اين كه زماني چنان معنايي داشته است- ؛ يعني ديگر كسي به قصابي مراجعه نميكند كه كيلويي گوشت = يك كيلو گوشت بخرد ( حالا شما چرا قيمتش را به رخمان ميكشيد ؟ ) و فروشنده هم از كيلويي معناي يك كيلو را درك نميكند. ( تازه اگر او چنين گفته باشد.) از طرفي توجه به مكان «تكيه» نيز در اينجا راه گشاست: هنگامي كه صفت شمارشي همراه با مميز ميآيد، بر روي صفت شمارشي تكيه ميشود؛ نمونه: «سيزده متر پارچه ميخواهم» امّا در جملهي «ورزش يك نوع رياضت است»، روي «يك» تكيه واقع نميشود. ( داخل پرانتز – فقط خانم سلمانپور بخواند؛ از آنجا كه ميدانم فردا ايشان نوعي را با تكيه ميخوانند و ميگويند اين هم استثنا، همين الآن پاسخ ايشان را بدهم كه اگر كسي گفت ورزش نوعي رياضت است = با تكيه بر هجاي نخست نوعي، مثل اين است كه كسي بگويد كرهي زمين از ارتفاع زياد سبز است و ديگري بگويد: سبز نيست، با تكيه بر سبز؛ يعني فقط سبز نيست، رنگهاي ديگر هم دارد؛ هم چنان كه از تكيه بر هجاي نخست نوعي، چنين مستفاد ميشود كه رياضت فقط ورزش نيست، چيزهاي ديگر هم هست.) خب، بالاخره تكليف نوع چه شد؟ از اول هم روشن بود؛ يعني «نوعي/يك نوع = گونهاي/(يك گونه)»- نه فقط نوع- همانند «هر نوع»، «همه نوع»، «هيچ نوع»، «هر گونه»، «اين گونه»، «آن گونه» و ... صفت پيشين (صفت مبهم) به شمار ميآيد. البته «نوع» و «گونه» ميتوانند به عنوان «مميّز» نيز به كار روند، امّا اين در حالتي است كه مثل بقيهي كاربردهاي مميز، به همراه ديگر صفتهاي شمارشي (دو، سه، چهار ...) يا «چند» يا «يك»- در حالتي كه همراه با تكيه ادا ميشود (و واقعا هدف از آمدن آن ذكر تعداد باشد)- بيايند؛ نمونه : در اين جنگل صد و بيست نوع خزنده يافت شده است. در اين درياچه تنها يك نوع صدف وجود دارد. در اين بند چند نوع جمله بهكار رفته است. سؤال ششم- در جمله شما براي معلم خود پيام را بنويسيد؟ جمله 3 جزئي است يا 4 جزئي؟ «معلم» متمم براي «پيام» است يا براي فعل «نوشتن» ؟ به نظر ميرسد جمله سه جزئي است و «معلم» متمم براي «پيام» است. چون «پيام» دو جانبه است نه محل نوشتن. پاسخ سؤال ششم: كاملا درست است. «نوشتن» جزء فعلهايي نيست كه غالبا يا در همهي كاركردهايش باحرف اضافهي «براي» همراه باشد؛ پس «براي» حرف اضافهي اختصاصي «نوشتن» نيست. امّا «پيام» جزء اسمهايي است كه ميتواند به كمك حرف اضافهي «براي» متمم بگيرد؛ نمونه: پيامي براي جوانان، پيام رئيس جمهور به مردم. البته يك تلقي كاملا عربي از اين فعل وجود دارد هنگامي كه آن را معادل مكاتبه ميدانند و چون مكاتبه دوسويه است و در فارسي هم با حرف اضافهي ( با ) آمده، اين تصور ايجاد شده كه بايد نوشتن را به پيروي از آن، با حرف اضافهي اجباري آورد. حالا ( با ) نشد، ( به ). سؤال هفتم- «اصوات» جزء گروه اسمي است يا قيدي؟ مثلا «حيف از عمر تلف شده» گروه اسمي است يا قيدي؟ پاسخ سؤال هفتم: اگر منظورتان از «صوت»، جمله است، خب صوت نوعي استثنايي از جمله است و اصلا در اين حالتي كه شما به كار بردهايد،گروه نيست. يعني واحدي بالاتر از گروه است. اگر گفتيد واحد بالاتر از گروه چيست. چرا حيف را صوت ناميديد؟ ميدانم كه بسياري از دستورها همين را نوشتهاند ولي واقعيت آن است كه صوت تعريف ديگري دارد كه به كمك آن تعريف، ماهيت آن را درك ميكنيم و ديگر واژهاي مثل حيف را جزو صوتها به حساب نميآوريم. مگر تعريف صوت را اين طور نياوردهايم؟ صوت واژهاي است كه مانند ديگر واژههاي زبان كاربرد ندارد؛ يعني نميتواند مفعول و نهاد و متمم و ... قرار گيرد و تنها از موقعيت و نحوهي بيان و قرينه ميشود به مفهوم آن پي برد. صوتها در موقعيتهاي مختلف عاطفي به كار ميروند: به، اه، واي ... در برخي موارد يك گروه اسمي به عنوان متمم صوت عمل ميكند مانند گروه اسمي: دست تو در جملهي آه از دست تو. ميدانيد كه آه يك جمله است، چه ازدست تو همراهش بيايد چه نيايد. حيف هم- با آن كه صوت نيست- يك جمله است؛ جملهي يك جزيي استثنايي از نوع بي فعل و اين جا هم «عمر تلف شده» يك گروه اسمي است كه به عنوان متمم اسم ( حيف ) آمده و البته ميدانيد كه اينجا حيف به تنهايي يا با اين متممش- چون كار يك جمله را انجام ميدهد- يك جمله است از همان نوع كه گفتم. در مثال شما حيف از عمر تلف شده ( حيف در اصل اسم است و عمر تلف شده متمم آن. سري هم به مبحث جملههاي استثنايي بزنيد.) ß حيف از عمر تلف شده ( حيف ß شبه جمله ، تلف شده ß متمم شبه جمله ، جمله ß جملهي استثنايي) سؤال هشتم- «ان» در گيلان ، پائيزان، شادان، كوهان ... چه نوع تكواژي است؟ آيا وند اشتقاقي است يا صرفي؟ به عبارت ديگر اين كلمات مشتق هستند يا ساده؟ به نظر ميرسد پسوندهاي زماني و مكاني وند اشتقاقي نباشند و واژه ساده ميباشد. پاسخ سؤال هشتم: اصل مهم در تشخيص اين نوع تكواژها و واژهها حفظ استقلال دستوري تكواژها در ذهن اهل زبان است. امروز هيچ ايرانياي «گيلان» را متشكل از «گيل» و «ان» و «كوهان» را تشكيل شده از «كوه» و «ان» نميپندارد؛ پس بهتر است اين واژهها را ساده فرض كنيم. امّا هنوز هر ايراني «پائيزان» و «بهاران» را متشكل از «پائيز» و «بهار» و «ان» ميداند و «شادان» را واژهاي در نظر ميگيرد كه از افزودن پسوند «ان» - كه در اينجا نقش تأكيد بر معنا را دارد- به واژهي «شاد» حاصل شده است؛ پس در اين دو مورد «ان» را بايد پسوند در نظر گرفت و واژهها را مشتق. چرا اصرار داريم كه تمام مباحث زبان را تحت عنوان چند فرمول خشك دايمي تغييرناپذير دستهبندي كنيم؟ هر واژهاي ممكن است در عين اشتراك مقولهاي يا كاربردي با واژههاي ديگر، راه خود را از آنها جدا كند و به سرنوشت ديگري دچار شود. در اين صورت توصيفي يا تعريفي ديگر ميطلبد. سؤال نهم- «زيادخواه» مشتق مركب است يا مركب؟ به عبارت ديگر «زياده» مشتق است يا ساده، «زياده» گونه آزاد «زياد»ست يا مصدر (زيادت) ميباشد؟ اگر گونه آزاد باشد ساده و «زياده خواه» مركب است. اگر مصدر باشد زياد خواه مشتق مركب است. پاسخ سؤال نهم: توجه داشته باشيم كه گونههاي آزاد يك واژه دو نوعند: 1- ميان دوگونه تنها تفاوت تلفظ وجود دارد – كه ناشي از اعمال فرآيندهاي آوايي متفاوت است- ؛ نمونه: بادمجان- بادنجان، نردبان- نردبام ، پيام – پيغام ، جاويدان- جاودان يعني درحقيقت بادنجان همان بادمجان است امّا از آن جا كه هنگام توليد اولي براي تلفظ دو واج لبي (ب، م )، بايد دوبار لبها روي هم قرار گيرند، دست كم يكي از آنها جاي خود را به نزديكترين واج همواجگاه خود -كه مشتركات زيادي با آن دارد- ميدهد تا توليد واژه با زحمت كمتري توام باشد. تغيير در واژههاي ديگر نيز چنين توجيهي دارد. 2- ميان دوگونه تفاوت ساختار وجود دارد؛ يعني يكي، يك وند( تكواژ ) بيش از ديگري دارد؛ جاويد- جاويدان ، جاودان- جاودانه ، شاد- شادان ، ناشكيب- ناشكيبا اين دسته از گونههاي آزادِ يك واژه از نظر معنايي معادل هم به شمار ميآيند، امّا از نظر دستوري نه؛ و پسوندهاي بهكار رفته در آنها را در صورت حفظ استقلال دستوري بايد به عنوان پسوند اشتقاقي به رسميت شناخت، گرچه محصول اين اشتقاق تفاوت معنايي چنداني با واژهي پايهي خود ندارند. امّا «زياده» گونهي آزاد «زياد» نيست؛ چون به جاي هم بهكار نميروند و حتي برخلاف نمونههاي دستهي نخست با هم در توزيع تكميلي هم نيستند؛ نمونه: زياده (بيش از اين) عرضي نيست؛ زياد (خيلي) عرضي نيست. زياده خواهي: بيش از حق خود خواستن؛ زيادخواهي: بيشتر خواستن (البته اين اصطلاح كاربرد ندارد.) تفاوت معنايي اين دو در دو واژهي زيادگويي و زيادهگويي بيشتر محسوس است. «زياده» حالت تغيير يافتهي «زيادت» است كه يك واژهي ساده به شمار ميآيد. سؤال دهم - فريده و حميده چند تكواژ است؟ اگر دو تكواژ به حساب آوريم مگر علامت تأنيث هم مشتق ساز است؟ چون آقاي وحيديان دو تكواژ به حساب ميآورند. پاسخ سؤال دهم: اگر بگوييم «- ِ» (ه/ ـه) در اين جا تكواژ مجزايي نيست، بايد بلافاصله اين را بپذيريم كه فريده و حميده همان فريد و حميد ند؛ و چون واقعا اين طور نيست، پس بايد پاسخ عاقلانهاي داشته باشيم؛ و پاسخ عاقلانه هم فعلا ( تا پيدا شدن مفر بعدي ) اين است كه بگوييم تكواژ «- ِ» (ه/ ـه) تنها در پايان اسمهاي خاص، به مفهوم تأنيث دلالت ميكند؛ پس در اين موارد خاص، اين عنصر، يك تكواژ به شمار ميآيد و از آنجا كه واژهي جديد ميسازد، - ( به اين دليل كه نميتوان به فريده و حميده، فريد و حميد گفت و بعد هم ادعا كرد كه اين دو گونههاي آزاد همند )- اشتقاقي هم هست. سؤال يازدهم- علياكبر، محمد حسن و واژههاي شبيه به آن مركب است يا شبه ساده؟ چون در درس نوزدهم زبان فارسي 3 عمومي «كلمات دخيل در فارسي» كه قبلا به صورت مضاف و مضافاليه (خاتم الانبياء اميرالمؤمنين) و صفت و موصوف (قبه الخضرا ، سدره المنتهي) بودهاند. «شبه ساده» به حساب آورده است؟ پاسخ سؤال يازدهم: آن واژهها (= خاتم الانبياء، اميرالمؤمنين، قبه الخضرا، سدره المنتهي و...) به همان شكل از زبان عربي وام گرفته شدهاند؛ در حالي كه ساخت اسم خاص مركب از دو اسم خاص ساده، از شيوههاي واژهسازي در زبان فارسي است؟ پس «علي اكبر»، «عليرضا»، «محمدعلي» و ... اسم مركب به شمار ميآيند. ضمنا بد نيست از همين حالا پاسخ اين پرسش احتمالي را هم بدهيم كه علي اكبر فقط علي اكبر است و نه علي ( ي )ِ اكبر و نه حتي در قاموس فارسي زبانان علي بزرگتر در برابر علي كوچكتر؛ ميفرماييد چرا؟ چرا ندارد؛ فارسي زبانها – عموما نه بعضي خواص؛ چرا كه باز زبان خواص يعني گونهي خاص و گونهي خاص هم دستور خاص ميخواهد كه اين نيست- امروزه نه به معناي اين اسم ميانديشند و نه به وجه قياسي آن. پس همين حالا جواب داديم. نه؟ فردا نپرسيد كه مگر علي اكبر، همان علي ( ي )ِ اكبر يعني علي بزرگتر نيست و... هلم جرا... به قول عربها!
پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٤
با سلام مجدد پس از يک سال. فقط دعا کنيد خدمتی از ما ساخته باشد
1. "ميبينمشان" چند واژه است؟ اگر يك واژه است مگر ميتواند دو گروه اسمي و فعلي باشد؟ توضيح لازم اين که رسم الخط مورد تاييد من نيست. با سپاس، عمرانی جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳
اين بار قافيه
سؤالات قافيه سؤال 1- آيا ميتوان واژههايي مثل بري ( از مصدر بردن) و مشتري يا آري و ماندگاري با هم قافيه شوند؟ زيرا در هر دو ي الحاقي است با اين تفاوت كه ي در واژهي بري و ماندگاري طبق تبصرهي 1 و در مشتري و آري طبق تبصرهي 2 الحاقي است. پاسخ سؤال 1ـ اين سؤال را در دو حالت پاسخ ميدهيم: حالت اول: حرف ي طبق تبصرهي 1 الحاقي باشد، امّا از نظر نوع دستوري در واژههاي قافيه با هم فرق داشته باشند. اين مورد در شعر پيشينيان ما نيز فراوان اتفاق ميافتد. سعدي غزلي دارد با مطلع: تو بگفتي كه به جاي آرم و گفتم كه نياري عهد و پيمان وفاداري و دلبندي و ياري. كه در ادامه آن را با تاري (مخفف تاريك) نيز قافيه كرده است و ملاحظه ميكنيم كه در سه واژهي قافيه كه در اين شعر به كار رفته است (نياري ـ ياري ـ تاري)، ي به ترتيب به عنوان شناسهي فعل، حاصل مصدر و نسبت به كار رفته است. حالت دوم: حرف ي طبق دو تبصرهي مختلف (1و2) الحاقي باشد: در اين مورد نيز شعري از سعدي را بررسي ميكنيم كه ميفرمايد: آخر نگاهي باز كن وقتي كه بر ما بگذري يا كبر منعت ميكند كز دوستان ياد آوري كه قافيههاي ديگر اين غزل عبارتند از : منظري، صورتگري، مشتري، عنبري، پري، دري (در هستي)، دري(منسوب)، ميخوري، بگذري، ميپروري و سامري. كه در واژههاي مشخص شده « ي » طبق تبصرهي 2 الحاقي به حساب ميآيد. مثال ديگر: حافظ غزلي دارد با مطلع طفيل هستي عشقند آدمي و پري ارادتي بنما تا سعادتي ببري كه ي الحاقي در همين بيت نيز طبق دو تبصرهي 1و2 الحاقي محسوب ميشود؛ و همچنين در غزل: آن يار كزو خانهي ما جاي پري بود سرتا قدمش چون پري از عيب بري بود حافظ كلمات پري و بري را -كه ي در آنها مربوط به اصل كلمهاست- با كلمات سحري، نظري، قمري و... قافيه كرده است. سؤال 2- در تبصرهي 2 آمده است: اگر دو واژهي مثل بره و تره با هم قافيه شوند، اگر چه « ه » جزء كلمه اصلي است، الحاقي به حساب ميآيد در اين صورت آيا روي را ميتوانيم « ر » به حساب آوريم يا در دو واژهي علي و منجلي كه طبق تبصرهي 2 ي الحاقي است آيا ل روي است ؟ يا در اين كلمات روي صدق نميكند. چون اگر روي به حساب آوريم تا با تعريف روي كه آخرين حرف كلمهي اصلي است جور در نميآيد. پاسخ سؤال 2ـ روي آخرين حرف از حروف اصلي قافيه است؛ بنابراين در بره و تره، ـِ (= ه) حرف الحاقي است، حرف « ر » روي به حساب ميآيد و دردو كلمهي علي و منجلي، « ي » الحاقي است و « ـَل » حروف اصلي قافيه؛ بنابراين روي حرف « ل » است. توجه داشته باشيم كه تمام اين نامگذاريها قراردادي و نسبي است و ممكن است در علم ديگري، يا مبحث ديگري، نامگذاريها باز هم متفاوت باشد. هيچكدام از اين رويكردهاي متفاوت – كه اصول و قوانين علم خاصي آن را بر مقولهاي تحميل ميكند- اصول و مشخصههاي اصلي آن مقوله را تغيير نميدهد بلكه فعلا از آنها عدول ميكند تا در طبقهبندي جديد بگنجد؛ يعني در علم لغت باز هم « علي » چهار واج دارد و هيچ يك هم الحاقي يا فرعي نيست. سؤال 3 - در پاورقي ص 6 آمده است مصوت كوتاه ـِ به ندرت اساس قافيه قرار گرفته است به خصوص زماني كه الحاقي داشته باشد مثل : هر كجا ذكر او بود تو كهاي جمله تسليم كن بدو تو چهاي كِ ـ روي، ـِ جزو حروف اصلي؟. اگر اساس قافيه مصوت كوتاه ـِ باشد، با هيچ كدام از 2 قاعده جور در نميآيد. پاسخ سؤال 3 ـ سؤال سوم، خود به دو سؤال متفاوت تقسيم ميشود: 3-1 ـ در دو واژهي كه و چه-كه واژگان قافيه قرار گرفتهاند - حرف روي چيست؟ 3- 2 ـ اگر اساس قافيه مصوت كوتاه ـِ باشد، كدام يك از دو قاعدهي 1و2 اساس ساختار قافيه قرار گرفته است؟ پاسخ سؤال3- 1 ـ كلماتي از اين دست -كه واژههاي قافيه قرار گرفتهاند- بسيار محدودند؛ بنابراين كمتر به اين مورد پرداخته شده است؛ امّا به هر حال، همان مصوت كوتاه ـِ به عنوان آخرين حرف از حروف اصلي قافيه به عنوان روي محسوب ميشود. پاسخ سؤال3- 2 ـ هيچ يك از قواعد 1و2 در ساختار اين قافيه ملاك عمل و قابل استفاده نيستند؛ پس به اين دو قاعده براي تبيين بيت اخير استناد نكنيم و اين مورد را قاعدهي سومي بدانيم كه به علت «كم كاربرد بودن »، به عنوان يك تبصره يا استثنا بيان ميشود و ضرورتي هم ندارد بهتفصيل به آن پرداخته شود. سؤال 4- در دو واژهي قطره و ذره قافيه صحيح نيست چون حروف اصلي مشترك ندارند. حال اگر حروف الحاقي داشتهباشند ميتوان طبق تبصرهي 3 قافيه را صحيح به حساب آورد مثل تر، پر (قافيه نادرست است). تري، پري چون الحاقي دارد صحيح است. يا كلماتي كه از نظر خطي قافيهي آنها غلط است ميتوان با اضافه كردن حروف الحاقي، قافيه كرد. مثل حظي، لذيذي. پاسخ سؤال4 ـ در قاعدهي 2 وقتي اساس قافيه يعني حروف اصلي بر اساس الگوي هجايي: مصوت + صامت + صامت (= روي ) بنا شده باشد، لازم است كه يكساني خطي را در صامت اول رعايت كنند. به ندرت ديده شده است كه اين يكساني در صامت اول رعايت نشده باشد؛ و اين در مواردي است كه دو حرف قريبالمخرج باشند؛ چنانكه فردوسي ميفرمايد: به نام خداوند تنزيل و وحي خداوند امر و خداوند نهي و حضرت شيخ سعدي ميگويد: چه مصر و چه شام و چه بر و چه بحر همه روستايند و شيراز شهر قدما به اين حرف ساكن جز و . ا . ي قيد ميگفتند و - چنانكه اشاره شد - التزام حرف قيد در قوافي واجب است(1). لازم به ذكر است كه داشتن حروف الحاقي در چنين مواردي تاثيري در حرف قيد ندارد؛ بلكه فقط حركت پيش از روي (= توجيه) را ميتوان با افزودن پسوند تغيير داد؛ چنانكه حكيم انوري مشتري و شاعري و عنصري را قافيه فرموده است(2). امّا در مورد سؤال قافيه كردن كلمات حظي و لذيذي موضوع متفاوت است و با الحاقي گرفتن ي، آنچه باقي ميماند، ظ و يذ است كه به هيچ شكلي اساس قافيه قرار نميگيرند؛ چون در آن مورد خاص نيز بايد مصوتها كوتاه باشند و متفاوت؛ امّا در اين مورد –َ ظ داريم و يذ. سؤال 5 - در ص 10 نوشته شده است در صورتي پسوند و پيشوند واژهي قافيه محسوب ميشوند كه تكرار نشود مثل: لوليان، پروان، چون ان در واژهي لوليان نشانهي جمع است و در واژهي روان نشانهي صفت حاليه است به همين دليل قافيه صحيح است ولي در زلفكان و رخان چون ان در هر دو نشانهي جمع است قافيه صحيح نيست. سؤال در اينجاست كه: 1-آيا ان به تنهايي واژهي قافيه قرار ميگيرد يا واژهي قافيه لوليان و روان است؟ 2- اگر ان واژهي قافيه است پس چرا در كتاب از سالهاي قبل (70) تاكنون زير دو واژهي لوليان و روان خط كشيده است؟ از طرف ديگر اين بيت مطلع غزل مولوي است با قافيههاي آسان، زيان و... آيا ميشود در بيت اول واژهي قافيه ان و در بيتهاي ديگر يك واژهي معنادار مثل آسمان و زيان و ... باشد؟ همچنين در هيچ كتابي ان را به تنهايي واژهي قافيه نگرفتهاند. در كتاب عروض و قافيه دكتر سيروس شميسا آمده است: چون ان در واژهي قافيه تكرار شده است قافيه صحيح است مثلا روان، لوليان. نه اينكه ان واژهي قافيه است. پاسخ سؤال 5 ـ بهتر بود در كتاب درسي ميگفت در صورتي پسوند و پيشوند اساس قافيه محسوب ميشود كه تكرار نشود تا اين اشكال پيش نيايد امّا به هر حال استنباط شما صحيح است و ان در مثالهاي فوق واژهي قافيه نيست؛ بلكه حروف اصلي قافيه است امّا در مثال زير- كه بر و در جدا نوشته ميشوند- خود در حكم واژههاي قافيه هستند و ـَ ر در آنها حروف اصلي قافيه است و نميگيرد رديف به حساب ميآيد: دلم جز مهر مهرويان طريقي برنميگيرد ز هر در ميدهم پندش وليكن درنميگيرد. 6- در بيت: كنون با خرد بايد انباز گشت كه فردا نماند ره بازگشت واژهي قافيه كدام است؟ آيا انباز و باز واژهي قافيه و گشت و گشت رديف است؟، يااينكه گشت و گشت به دليل متفاوت بودن معنا قافيه است و رديف ندارد. به نظر ميرسد گشت و گشت با اين كه معنايشان متفاوت است، رديف است زيرا اين بيت مطلع غزل سعدي است و اگر اين دو واژه را قافيه به حساب آوريم با رديفهاي ديگر ابيات تناقض پيدا ميكند بنابراين انباز و باز واژهي قافيه و گشت و گشت رديف است. با احترام راضيه سلمانپور، عضو گروه آموزشي استان فارس آدرس: شيراز، خيابان آزادگان، پژوهشكدهي معلم، ساختمان 3 ، گروه آموزشي ادبيات فارسي استان فارس پاسخ سؤال 6 ـ در مثال مذكور- همانطور كه اشاره كردهايد- انباز و باز واژههاي قافيه و گشت در حكم رديف است زيرا رديف كلمه يا كلماتي است كه در آخر مصراعها بعد از قافيه عينا تكرار شوند(3). بد نيست يادآوري كنيم كه كلمهي بسيط يا بسيط در حكم مركب را نيز مركب ميپندارند، بخشي را قافيه و بخشي را رديف قرار ميدهند: گر عكس روي خوب تو افتد بر آينه گردد ز فيض نور تو قرصخور آينه از لفظ فحل و معني بكرم اميد هست كاخـــر نتيجهاي بدرآيد هــــرآينه (كمالالدين اصفهاني) شاعر « هرآينه » را دو قسمت كرده، « هر » را به عنوان قافيه و « آينه » را به عنوان رديف آورده است ( 4 ) باري يكسان بودن معني در واژههاي رديف در بسياري از موارد ـ خصوصا در غزل و قصيده ـ رعايت نميشود و بنابراين در رديف تكرار لفظ كافي است و يكساني معني – به صورت جزمي و قطعي- لازم نيست. ------------- پينويسها: (1) يغمايي، حبيب (1334)، علم قافيه: مطابق برنامهي وزارت فرهنگ، تهران، چاپخانهي مجلس، ص 8 . (2) همان، ص 10 . (3) شميسا، سيروس (1374)، عروض و قافيه، تهران، دانشگاه پيام نور، چاپ هفتم، ص 89 . (4) همان ، ص 120 . ------------------- راستي، ممكن است همكاران محترم، به چهار اصل مهم زير توجه فرمايند؟ 1- هيچ ضرورتي ندارد دانشآموز به جرم دانشآموز بودن تمام دقايق و ظرايف هر علمي را در همان بدو كار بداند؛ آموزش را كاري مداوم و لايه لايه در نظر بگيريم. 2- هيچ ضرورتي ندارد همهي ريزهكاريهاي هر علمي را در كتابهاي درسي بياوريم؛ بهويژه وقتي براي نخستين بار طرح ميشوند. از كليات شروع كنيم تا مخاطب ما با كليت علم آشنا شود. سالهاي بعد، آن مبحث را بهتدريج و برحسب توان ذهني مخاطب كامل كنيم. 3- كتاب درسي جايي براي بيان دقيقترين و ظريفترين اصول فكري و علمي بشري نيست؛ از مؤلفان كتابهاي درسي نخواهيم آنها را به شكل انبانههايي از اطلاعات (= اطلاعات دانشي صرف ) عرضه كنند. كتاب درسي بايد به آن سو برود كه نحوهي يادگرفتن را بياموزد نه يادگرفتنيها را. 4- در آموزش، روش پيازي را از ياد نبريم. در تهيهي پاسخ اين پرسشها همكار بزرگوارم، دكتر كورش بقايي، لطفها كردهاند. از بزرگواري ايشان و دوست ارجمند ديگرم، دكتر هامون سبطي- كه هماره وامدار فضل و محبتشان هستم- صميمانه سپاسگزارم. عمراني
پنجشنبه ٤ دی ،۱۳۸٢
سازمان سنجش و سازمان سنجش و باز هم سازمان سنجش
باسمه تعالي انجمن علمي- آموزشي معلمان زبان و ادبيات فارسي استان فارس رئيس محترم آزمون سازي سازمان سنجش آموزش كشور با سلام و احترام وضمن سپاس از شركت تعاوني خدمات آموزشي كاركنان سنجش آموزش كشور در اجراي برنامهي آماده سازي دانش پزوهان وداوطلبان آزمون ورودي دانشگاههابه استحضار ميرساند كه در مرحلهي اول آزمون آزمايشي شركت مزبور در درس زبان و ادبيات فارسي دو اشكال وجود دارد كه هم موجب اختلال در امر آموزش ميشود هم اين كه ممكن است مشابه اين سوال در آزمون اصلي آورده شود ودانش آموزان درسخوان متضرر گردند. لذا استدعا دارد دستور فرمايند موضوع را به طراحان محترم اعلام نمايند: 1) در سوال 10 در كلمهي ميانوند، وندرا تكواژ وابسته (پسوند) محسوب كرده اند؛ در حالي كه اگر « وند» در كلماتي مثل خداوند، دولتوند، فولادوند، دماوند و نهاوند بيايد، پسوند است ولي در واژهي ميانوند،وند، اسم است؛ زيرا آن را معني ميكنيم: وند مياني. 2) در سوال 11 مصراع« مرا خواند بايد جهان آفرين» را جملهي چهار جزيي گذرا به مفعول و مسند دانسته اند. فعل اين جمله چون وجه مصدري است نهاد ندارد و جزءجملات استثنايي است.جملات استثنايي دو نوعند: بدون فعل وبدون نهاد. جملهي استثنايي بدون نهاد اگر چه در كتاب درسي تدريس نشده است، در اغلب مراكز تدريس ميگردد.پس آن دسته از دانش پزوهان نبايد زيانمندگردند.توضيح آن كه: اگر نهاد حذف بشود در شمارش اجزاي جمله به حساب ميآيد؛مثل:به مدرسه رفتم={من}به مدرسه رفتم.ولي چنانچه نهادي وجود نداشته باشد نبايد در شمار اركان محسوب گردد.براي اين قبيل جملات در نمودار درختي هم شاخه نهاد رسم نميشود.مثل: 1-بايد رفت 2-به دوست بايد كمك كرد. 3-بايد مودب بود. 4- بوستان را كتاب اخلاق ميتوان ناميد بايد رفت. به دوست بايد كمك كرد. مودب بايد بود. بوستان كتاب اخلاق مي توان ناميد جمله استثنايي يك جزيي بدون نهاد. جمله استثنايي دو جزيي متممي بدون نهاد . جمله استثنايي دو جزيي مسندي بدون فعل. جمله استثنايي سه جزيي مفعولي-مسندي بدون نهاد.
محمد رضا زرسنج سر گروه آموزش ادبيات و دبير انجمن معلمان ادبيات فارسي استان فارس
×××××××××××××××××××××××
عين نامه را- بي تغييري حتي در آرايش و ويرايش آن در اين جا نقل كرديم كه بگوييم... راستي، پيش از آن كه بپردازيم به... رسما اعلام كردهباشيم كه ما مسئول درست و نادرست پاسخ «انجمن معلمان ادبيات فارسي استان فارس» - كه لطف فرموده، احساس مسئوليت كرده و واكنش مناسب و قابل تقدير نشان دادهاند - نيستيم و اگر سخني در اين جا ميخوانيد، تنها اظهار عقيدهي شخصي از جانب اين جانب است كه بيجانبي است و به هيچ جانب و جناح و دستهاي نميپيوندد و ان شاء... نخواهد پيوست. اين را هم اضافه كنيم كه براي بحث و گفتو گوي دوستانه در جهت نشان دادن راهي براي يافتن پاسخ درست در خدمتيم؛ هر كه را كه بخواهد. خب، سلام و امّا بعد... سازمان سنجش چه پاسخي دارد؟ هر پاسخي بدهد يا هيچ پاسخي ندهد، در اصل قضايا تفاوتي نميكند؛ لابد طراح محترم سوال پوزخندي خواهد زد و خواهد فرمود: « او...وه! در برابر اين همه اشتباه و خطا، اين يك دو سهو قلمي يا فكري چه وزني ميآرد؟» لابد هم نه؛ پوزخند ديگري خواهند زد و خواهند فرمود: « يك خشخاش و اين همه مته! » لابد هم طور ديگري پاسخ خواهند داد كه: « وقتي كتاب درسي اشكال دارد، .... » لابد هم طور ديگري پاسخ خواهند داد كه: « ... چشمهي آفتاب را چه گناه؟! » لابد هم جفت پاها را در يك كفش خواهند كرد و خواهند فرمود: « اصلا هم اشكالي ندارد.» كه صد البته اگر پاسخ اين باشد، پاسخ بعدي ما نيز از لوني ديگر! خواهد بود! و لابد هم خواهند فرمود: « حالا مگر چي شده؟ » نه، واقعا، طوري شده؟ شما چي فكر ميكنيد؟ اصلا چرا ما قضاوتهاي نادرست در باب پاسخِ نداده بكنيم و پيشاپيش حكم هم صادر كنيم؟ نه؟ پس بهتر است منتظر پاسخ مناسب بمانيم. باشد. ميمانيم. پاسخ همهي اين دلنگرانيها – اگر لطف كنند و قابل بدانند و پاسخي بدهند، اين است: « اين دو اشكال كوچك و ناچيز مربوط به مرحلهي اول آزمون آزمايشي شركت مزبور در درس زبان و ادبيات فارسي است.» تازه اين در صورتياست كه بپذيرند كه سوال اشتباه بوده است؛ كه هنوز معلوم نيست خواهند پذيرفت يا خير؛ براي اين ليت و لعل خودمان دليل هم داريم؛
حالا هم طوري نشده. اگر قابل بدانند، يكي دو نكتهي اساسي را ذكر ميكنيم. آن هم به حكم خداوند - جل وعلا- كه فرمودند: و ذكّر انّ الذكري تنفعالمؤمنين... پيش از آن، بهتر است ببينيم چرا چنين ميشود؟ به نظر ميرسد چون هنوز شيوهي طرح سؤال سنتي است و چون هنوز ميخواهيم با دانشآموز زورآزمايي كنيم و چون هنوز بر اين باوريم كه بايد كليد طلايي همهي پاسخها دست ما باشد و ديگران نيازمند ما، به همين دليل دستور را بر اساس نگاه سنتي به حوزهي شعر ميكشانيم و مصراع« مرا خواند بايد جهان آفرين» را به عنوان سوال دستور برميگزينيم تا بر ابهتمان بيفزايد. البته سازمان سنجش ميتواند صراحتا بگويد كه قصد آموزش ندارد و امروز، روز كنكور يعني روز زورآزمايي است و به همان معناي محنت و محن، روز امتحان. اين كاملا درست است، سازمان سنجش حق دارد چنين بگويد امّا ما حق نداريم به عنوان معلم، به بهانهي آماده ساختن دانشآموز براي چنين روزي – و آن هم فقط يك روز - دوازده سال با اتخاذ چنين شيوهاي به كلاس برويم. و... امّا اگر برويم، ما هم حق داريم. نه؟ تعجب ندارد؛ چون آن يك روز را آن مايه در چشم و دل ما بزرگ جلوه دادهاند، كه جز آن به هيچ چيز ديگري نميانديشيم و حتي نميانديشيم كه واقعا در آينده هم اين دانشآمروز امروز ميخواهد چهارجوابي زندگي كند؟ ملاحظه ميكنيد در چه چرخهي باطلي ميافتيم؟ باز هم و...امّا...
مگر نه اين است كه شعر ما – اگر نگوييم حامل گرانبهاترين گنجينهي فكري و عاطفي بشر- دست كم يكي از معدود حاملان اين گنجينه است؟ اگر به اين مساله اعتقاد داريم، بگذاريم جوان به شعر عشق بورزد؛ آن را تكليف مالايطاق تلقي نكند. بگذاريم شعر را براي شعر بخواند، براي لذت حاصل از شعر بخواند، نه براي دستور، نه براي آرايهها – كه هم اكنون دوستان ما، با كمال تاسف، براي پر كردن اوقات فراغت كلاسهاي ادبيات! و اعني كلاسهاي كنكور، اين يكي را جانشين دستور ميكنند- و نه حتي براي معنا كردن به همان شيوهي مانحن فيه كه چرا گفته است اعلم و چرا نگفته است افهم و قس .... بگذاريم جادوي نهفته در نفس مولانا و عطر سرشار سخن حافظ و موسيقي سحار سعدي، جوان را به خود بكشد. مطمئن باشيم كه نسخههاي پيچيده در فرهنگهاي ديگر و براي فرهنگهاي ديگر، به راحتي در برابر اين عظمت مجسم سر تسليم فرود خواهند آورد.
و... اگر زبان امروز و فقط زبان امروز را ، آن هم فقط از نوع معيار كتابهاي درسي يا به تعبيري ديگر از نوع علمي آن و از نوع دستورمند آن مشمول اين دستور دانستهايم، براي آن است كه تعبير نميپذيرد، يا دست كم كمتر ميپذيرد؛ كمتر ميشود آن را از ديد شخصي و خصوصي معنا كرد. كمتر ميشود من شخصي را مفسر آن دانست و اگر مني در آن است، من جمعي است. ميشود شرح اين سخن را به روزي ديگر و ستوني ديگر موكول كرد كه گنجايش اين وبلاگها را، خود، بهتر ميدانيد. دربارهي پرسش بعدي و نمونههاي ديگر درآينده، به شرط بقا، گپ خواهيم زد. پس تا مهلتي ديگر به خدا ميسپارمتان. عمراني
[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
